تبليغاتX
aashiaaN.BlogfA.CoM--> آنچه اصل است از دیده پنهان است

هفته ای که گذشت هفته شلوغی بود،

- اوایل هفته جشن  عقد داداش کوچولوم بود، که کلی کار ریخته بود سرم، از صبح به اصرار عروس خانوم کوچولو (متولد 1365) باهاش رفتم آرایشگاه، فک کنین، از 9 صبح تا 3بعداز ظهر! دیگه بر من چی گذشت بماند! فقط یک ساعت آخر که روی من کار می کرد حوصله ام سر نرفت! حالا قرار بود عروس ساعت یک و نیم حاضر باشند که برن آتلیه، که این وسطا یه دوساعتی برق نبود، فکر کنین مثلا" آرایش چشمش رو انجام داده بود، بعد برق رفت و عرق شرو شر از سر و روش می ریخت و تصور کنین که چه بلائی سر اون آرایش اومد و اینکه دوباره بعد از اومدن برق ترمیم کرد و کلی وقتمون رو گرفت. بالاخره ساعت حدود سه عروس حاضر شد، من هنوز کارم تموم نشده بود که امیر اومد و چون دیر بود دیگه عروس و دوماد رفتند و من هم یه نیم ساعت بعد حاضر شدم و آژانس گرفتم که برم ، دیدم یه ماشین عروس خیلی آشنا بین راه ایستاده، نزدیکتر که شدم دیدم چه جالب! عروس دوماد هم خیلی آشنا هستند، بالاخره وقتی از شوک اومدم بیرون دیدم ماشین عروس امیر که به سلامتی خاموش شده بود و فیلمبردار و همراهش و راننده فیلمبردار هم ریخته بودند سر ماشین ولی گویا ماشین درست بشو نبود، حالا من پیاده شدم با اون وضعیت وسط اتوبان، و کلی حرص می خوردم به جاش عروس خانوم آروم آروم، آی که اینجا کلی دوست داشتنی شده بود، از آرامش اون من و امیر هم آروم شدیم، خلاصه یه یک ربعی گذشت و روشن شد، من دوباره سوار ماشین شدم که برم و اونها هم برن آتلیه! ده دقیقه بعد زنگ زدم، امیر گفت بازم ماشین خاموش شده، گفتم ماشین رو ولش کنین یه آژانس بگیرین برگردین، خلاصه اینا تا ماشین رو یه جایی بذارن، و ماشین بگیرن و بیان کلی دیر شد، به آتلیه هم که نرسیدند. خلاصه ماجرایی بود، ولی به هر حال خیلی خوش گذشت.

 - آخر هفته یه تور  فوق العاده با جنگلهای ابر داشتیم با یه گروه فوق العاده، کلی بهم خوش گذشت.

جنگل زیبا و خوش‌آب و هوای ابر در ۵۰کیلومتری شمال شرق شاهرود و در مسیر جاده شاهرود به آزادشهر استان گلستان و درروستای ابر قرار داره و ادامه جنگلهای سرسبز شمال کشور است و ازآنجا که فضای این جنگل را پوششی از ابر فرا گرفته به همین دلیل این جنگل را جنگل ابر می‌نامند .

ارتفاع زیاد جنگل از سطح دریا، پایین بودن درجه حرارت درفصل گرماو وجود چشمه‌سارهای فراوان و پوشش جنگلی متنوع از شاخصه‌های این جنگل است.

-     و در آخر، دیشب وقتی خبرش رو شنیدم باور نکردم، وقتی مطمئن شدم که از راننده آژانس پرسیدم و تائید کرد، احساس خیلی خیلی بدی داشتم و دارم، اشک امان نمی داد، خسرو شکیبایی درگذشت! فکر می کنم دبیرستان می رفتم که خانه سبز از تلویزیون پخش می شد، عاشق این سریال بود و عاشق رضا و عاطفه! عاشق حرف زدن های رضا بودم و طرز صدا زدن و عاطفه گفتنش! امروز احساس خیلی عجیبی دارم،دلم گرفته، با اینکه با این سفر کلی انرژی گرفتم، ولی امروز خوب نیستم، اصلا خوب نیسم.

 

وقتی این متن ترانه علیدوستی رو خوندم احساس کردم که خودم نوشتمش،

-     توي دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلويزيون آن روزها، يک جور خاصي کج مي ايستاد... انگار که بخواهد راهش را بگيرد و برود. اما قبلش حرفي را يادش مي آمد و پا شل مي کرد، يک دستش را مي آورد بالا، انگشت اشاره اش را مي گرفت رو به «عاطفه»، ابروهايش را مي داد بالا، طوري که مي رفتند زير چتري هاي لخت و پر کلاغي موهاي پرپشتش، سرش را تکان مي داد و با توپ پر مي گفت؛« هر کاري مي خواي بکن، ولي...» چند بار نرم و تندتند پلک مي زد، صدايش را مي آورد پايين و از ته گلو مي گفت؛ «قهر نکن،»... بعد لبش يک کمي مي لرزيد، انگار بخواهد چيز ديگري هم بگويد... نمي گفت. سرش را با حرکت ريزي تکان مي داد و نور روي موهايش برق مي زد. سکوت مي کرد. دستش را مي انداخت. اين پا و آن پا مي کرد. شانه هاي پهنش را مي داد عقب، نگاهش را از عاطفه مي گرفت، مي چرخيد و مي رفت.

ما هم مي مرديم... مي مرديم.

خسرو شکيبايي عزيز، از تو ممنونم به خاطر آن شانه هاي پهن، آن سر تکان دادن ها...

و عمري که براي ما صرف کردي.

از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصي که مي گفتي؛ سبز

خداحافظ

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:37 توسط رز |

اگر گرسنه ای، تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین، او نام تو را نخواهد پرسید.

 اگر غریبی و گمشده، تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین، او از ایمان تو نخواهد پرسید.

جوانمرد است که می گوید از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی، نان دهید. اوست که می گوید کسی که بر خوان خدا به جان ارزد، البته بر سفره ی جوانمرد به نان می ارزد!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:37 توسط رز |

هر کسی که توی این جامعه زندگی کنه و از حداقل شعور هم برخوردار باشه، فضای موجود به شدت آزارش می ده!

هر وقت که از جلوی گشت به اصطلاح ارشاد رد می شم و اینکه احساس می کنم چندنفر دارند براندازم می کنند، چندشم می شه! واقعا" که چه توهینی بهمون می شه!

توی جامعه ی نابسامان ما، چه از نظر اقتصادی ، چه فرهنگی و چه اجتماعی و چه خیلی از مسایل دیگه، تصور کنید اگر همین وقت و انرژی که برای پوشش خانومها گذاشته می شه، رو صرف مهار اعتیاد و مواد مخدر توی جامعه می کردند چی می شد؟ کاملا مشخصه که براشون بهتره که جوانهای ما معتاد باشند تا آقایون راحت تر به گند کاری های خودشون بپردازند!

حرف در این مورد زیاده و کیه که ندونه؟ انگار هر چی بیشتر هم بزنی، بیشتر بوی گندش در می یاد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:17 توسط رز |