تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

توی خیابونا که راه می ری همه در حال جنب و جوش اند، در حال خرید و خلاصه هر کسی سرش به کاری گرمه که مربوط به عید می شه، بچه ها که دیگه شادی شون قابل وصف نیست، چقدر ذوق و شوق دارند برای عید و عیدی و خلاصه عیدبازی.

ولی آیا همه بچه ها خوشحالند؟ همه شون خرید عید می کنند؟ همه دغدغه شون خرید لباس و انتخاب اوناست؟ وای خدای من، کاش می شد دنیا یه جور دیگه بود...

 ولی چرا من اومدن عید رو اصلا" احساس نمی کنم، چرا بوی بهار رو نمی شنوم؟ چرا هیچ حسی ندارم، نه هیجانی! نه ذوق و شوقی! تقریبا" هیچ کار خاصی هم نکردم، البته به جز خونه تکونی که اونهم ترس از وجدان درد اینکه نکنه مامان یه وقت زیادی کار کنه، خلاصه هیچی چیزی هم نخریدم، و تصمیم گرفتم جائی هم نرم، یعنی تصمیم گرفتم تمام تعطیلات رو توی خونه، و بیشتر توی اتاقم بگذرونم، یه مقدار به کارای عقب افتاده، یه کمی کتاب، یه چندتائی فیلم و تنهائی و تنهائی و تفکر به نمی دونم چی ....!

 ولی هر چی هست می خوام تنها باشم، البته نه افسرده شدم، نه تارک دنیا، فقط می خوام این روزا مال خود خودم باشه، امیدوارم که اتفاق خاصی نیفته که برنامه هام به هم بریزه.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:44 توسط رز| |

قسمت و تقدیر تا چه حدی می تونه درست باشه؟

اصلا" وجود داره؟ اگر داره پس نقش آدما و عقل و قدرت تصمیم گیری و این حرفا چی می شه، و اگر نداره که چرا شرایط آدما اینقدر با هم فرق می کنه، یا اینکه دو نفر آدم در شرایط کاملا متفاوت از هم به دنیا می یان؟ از یه بچه ای که در یه خانواده مرفه تحصیلکرده به دنیا می یاد یا اون یکی که در یه خانواده فقیر بی سواد به دنیا می یاد؟

من خودم فکر می کنم که همه آدما براشون یه چارچوب در نظر گرفته شده و اونها در همون چارچوب می تونند حرکت کنند، یعنی اینکه تصمیم گیری خود افراد هم مهمه، ولی فقط در چارچوب همون محدوده می شه حرکت کرد، مثل اینکه یه نردبان برای آدم در نظر بگیرن با 20 تا پله، حالا هر چه قدر بیشتر تلاش کنی پله های بیشتری رو می تونی طی کنی ولی در نهایت بیشتر از 20 تا پله نه! چون پله بیشتری برای تو در نظر گرفته نشده.

ولی به هر حال مسئله ساده ای نیست، اگر بخوای خیلی بهش فکر کنی گیج کننده است!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 11:7 توسط رز| |

امروز یه روزی مثل روزای دیگه، هوا ابری، و نم نم بارون زمین رو خیس خیس کرده! باریدن بارون اینجوری حس خوبی بهم می ده، و البته یه کمی دلتنگم می کنه، و حالا که یه خرده دلتنگ بودم، دلتنگ تر شدم!

امروز تصمیم نداشتم وبلاگ درست کنم و وبلاگی برای خودم داشته باشم، ولی وقتی نشستم پای کامپیوتر یه هو به سرم زد و حالا هم که دارم می نویسم.

نمی خواستم پست اولم ناراحت کننده باشه، ولی انگار هست، دیشب خبر مرگ رسول ملاقلی پور رو شنیدم! یاد آخرین فیلمش افتادم، م مثل مادر!، یادمه که یه عالمه گریه کرده بودم، چقدر حس های بازیگراش برام ملموس بود، یاد مصاحبه اش افتادم که می گفت که تمام این فیلم رو به یاد مادرش ساخته، آخه مادرش تازه به رحمت خدا رفته بود، یادمه بغض و اشک مجالی بهش نمی داد، با دلش فیلم رو ساخته بود که به دل می نشست! و دیشب وقتی این خبر رو شنیدم، احساس خاصی داشتم! چقدر مرگ نزدیکه!

پشت کاجستان ، برف

برف،یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت

باد،آواز،مسافر، و کمی میل به خواب

شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط

من،و دلتنگ، و این شیشه ی خیس

می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خواند

زندگی یعنی: یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته

یک نفر دیشب مرد

و هنوز،نان گندم خوب است

و هنوز،آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:30 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |