تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 16:51 توسط رز| |

فیلمنامه خواستگار یا انتخاب نوشته م. مؤدب پور، به مقوله انتخاب همسر توسط دخترها در جامعه فعلی ایران در قالب طنز می پردازه. فریبا دلش می خواد که خودش انتخاب کنه، نه اینکه انتخاب بشه، و حالا احتمالا" خودتون حدس می زنید که چه اتفاقاتی براش می افته، برای دختری در جامعه مرد سالار ما اگر چنین قصدی داشته باشه!  

اگر فیلم دختر ایرونی رو دیده باشید، خیلی قصه هاشون شبیه همه! دیدی که مردم به خصوص آقایون در این زمینه دارند رو مطرح می کنه.

یه جائی فرزاد برادر فریبا می گه، "پسره می یاد با هزار زور و التماس دختره رو می گیره، بعد از یه ماه می گه که بابات اینا تو رو به من انداختند، حالا چه برسه به اینکه تو بری خواستگاریشون". به نظر من این بستگی به ظرفیت آدما داره، نمی گم همه، ولی اکثر مردای ایرونی در جامعه ما از ظرفیت پایین و جنبه کمی برخوردار هستند، در این جور مواقع فکر می کنند که چه خبر شده و خلاصه هول برشون می داره و دست و پاشون رو گم می کنند.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10:9 توسط رز| |

نمی دونم چرا چند وقتیه که مدام خواب بد و کابوس می بینم، و هر بار هم که کابوس می بینم یه تب خال روی صورتم ظاهر می شه، امروز رفتم یه مقدار تحقیق کنم ببینم چه خبر شده که این خوابا می یان سراغم، حالا جالب اینجاست روزایی که شبش خواب بد دیدم، به صورت ناخودآگاه حالم بده، با اینکه کلی به خودم سعی می کنم انرژی مثبت بدم، ولی انگار فایده زیادی نداره!  یه جایی نوشته بود که وقتی ذهن و فکر انسان پریشان است و یا هنگام بیداری فکرهای ناراحت کننده دارد، در هنگام خواب رویا به کابوس تبدیل می شود، هر چی فکر می کنم می بینم نه فکر ناراحت کننده دارم و نه ذهنم پریشونه، البته اگر این کابوسا دست از سرم بردارن حالم این روزا خیلی هم خوبه و با برنامه ریزی هایی که برای ۸۶ کردم و کم کم دارم اجراشون می کنم، بهتر هم می شه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 16:32 توسط رز| |

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چه خوب بود که آدما رو بر اساس میزان جرمشون مجازات
می کردند نه بیشتر، یعنی اینکه به این نکته توجه می شد که جرم در چه موقعیتی و یا با چه شرایطی انجام گرفته.

به نظر می رسه اون کسی که داره جرم رو بررسی می کنه، باید به این نکته توجه داشته باشه که اون مجرم در چه موقعیتی مرتکب جرم شده، یا در چه بستری، وقتی که در جامعه ای شرایط مناسب برای همه فراهم نباشه، یا حداقل امکانات! خوب باید در زمان بررسی جرم به این نکات توجه داشت. و یا اینکه آیا فقط و فقط اون شخصی که مرتکب اون جرم شده مقصره؟ کسی دیگه این وسط مقصر نیست، آیا جامعه مقصر نیست، آیا سردمداران اون جامعه مقصر نیستند؟ تا حالا از خودشون پرسیدند که اگر من فلان کار یا برنامه را اجرا می کردم، شاید میزان وقوع جرم در جامعه اینقدر نبود؟ البته فکر می کنم به تنها چیزی که فکر نمی کنند همین مسئله باشه، خیلی عجیبه ها، مثلا" جزای دزدی برای همه فلان قدر و فلان قدر، یا بیسار(بیثار!، بیصار!) جرم فلان قدر، مگه می شه همه رو یه جور قضاوت کرد!

البته هیچ توجیهی برای ارتکاب به جرم وجود نداره، و این ضعف آدما رو می رسونه، ولی این رو کی داره می گه، من! منی که هیچ وقت در موقعیت اونها قرار نگرفتم، منی که هیچ زمانی نمی تونم یک لحظه هم درکشون کنم!

در جنایات و مکافات با راسکولینکوف و یا در بینوایان با ژان والژان یک نوع هم ذات پنداری داریم، و قهرمان داستان برای ما اینها هستند، با اینکه اگر نگاه کنیم، خوب! اونها به هر حال جرمی مرتکب شدند، ژان والژان دزدی کرده، ولی ما می دونیم برای چی، و بهش حق می دیم، و اصلا" دلمون نمی خواد که در تقابل ژان والژان و ژاور، برنده ژاور باشه، بلکه در خودمون حتی یه جور خشم هم نسبت به اون داریم، یا با راسکولینکوف با اینکه مرتکب قتل شده، ولی قهرمان برای ما راسکولینکوف و با رنج و درد اون حس بدی بهمون دست می ده، و اگر این داستان رو خونده باشید اگر دقت کنیم دلمون نمی خواد که گیر بیفته و همینطور ژان والژان! خوب بعد چی می شه که توی جامعه خودمون خیلی راحت در مورد آدما قضاوت می کنیم، داشتم به قضیه کبری فکر می کردم همون عروس سیاه بختی که مادرشوهرش رو کشته، من ماجراش رو یه زمانی دنبال می کردم، فکر می کنم که اون قاضی فقط نباید کبری رو مقصر بدونه، باید بررسی کنند که اون در چه شرایطی مرتکب جرم شده، و یا شوهرش رو هم محاکمه کنند به خاطر شرایطی که براش فراهم کرده، یا خیلی از موارد دیگه که می شنویم!

به هر حال خیلی خوش بینی که بخوام فکر کنم که در جامعه ما، سیستم قضایی ما به این قضیه توجه کنند!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:45 توسط رز| |

روز سه شنبه صبح، بعد از حدود 16-15روز تعطیلی پام و که گذاشتم اداره، در جریان  یه خبر تازه قرار گرفتم که یه مقدار اولش حالت بهت زده داشتم. بعد از حدود یکساعت همه سازمان در این مورد صحبت می کردند. سازمان فقط کافیه یه خبری، اتفاقی چیزی بیفته، بعد از یکساعت و حداکثر چندساعت همه افراد سازمان اعم از کارمندان و کارشناسان و نیروهای خدماتی و خلاصه همه در جریان ماجرا قرار می گیرند. خلاصه اینم از پیشرفت اطلاع رسانی در محل کار ماست (ما است) دیگه، حالا اون خبر چی بود؟ اینکه مدیرعامل سازمان عوض شده، اینطور که گفته شد در آخرین روزهای سال، این قضیه اتفاق افتاده، که حتی مدیران سازمان هم در جریان نبودند به جز مدیرعامل، خلاصه روز پانزدهم که هرسال جهت بازدید و تشریح برنامه سال جاری و برنامه های انجام شده در سال گذشته و خلاصه دید و بازدید پرسنل سازمان با مدیران برگزار می شد، امسال ولی به جلسه تودیع و معارفه مدیرعامل سابق و مدیرعامل جدید برگزار شد، و خلاصه اینکه ما که از مدیرعامل سابق خیری ندیدیم حالا ببینیم این یکی چی کار می کنه، البته این شخص رو تقریبا" همه می شناختند، قبلا" هم عضو هیئت مدیره سازمان بوده البته غیرموظف. هم آدم معروفیه، هم اینطور که گفته می شه آدم خیلی خوبیه، وقتی هم که صحبت می کرد به نظرم رسید که خیلی راحت و مسلطه، و اهل ژست و این حرفا هم نیست، تازه خودش هم می گفت که آمادگی این جلسه رو بعنوان معارفه ندارند و چیز خاصی برای صحبت آماده نکردند، چون که خود ایشون هم تازه در جریان قرار گرفتند.

خلاصه که اول سالی کلی سورپرایز شدیم، حالا ببینیم چی پیش می یاد.

 

* کی بود می گفت گوشت کوب مفیدتر از موبایله؟ حقا که درست می گفت، به هر کی می رسیدم تو اداره یا با دوستام، داد و بیداد که چرا جواب اس.ام.اس نمی دی، حالا جالب اینجاست که برای همه تبریک عید فرستاده بودم، دریغ از اینکه به یکیشون رسیده باشه، و به من هم که همینطور، دریغ از یه پیام

نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:49 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |