تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

یکی از همکارا که یه آقای جوانی هم هستند یه چندباری بود که به من می گفت که من باید یه مطلبی رو بهتون بگم، از آخرین باری هم که این قضیه رو گفته بودند یه یک ماهی می گذشت که دیروز که دوباره اومد پیشم و گفت راستش می خوام یه مطلبی رو بهتون بگم! گفتم خوب بفرمائید، خلاصه با هزار من و من کردن و حاشیه رفتن گفت که از یکی از مراجعه کننده های ما که به یه نوعی با اداره مون همکاری هم داره خوشش اومده، خلاصه گفت که عاشق شده، که شبا همش خوابش رو می بینه، که یه لحظه از فکرش نمی تونه خارج بشه و هر کاری لازم باشه برای به دست آوردنش  انجام می ده، که نمی تونه فراموشش کنه و .....

 متاسفانه بین صحبتاش که اینا رو می گفت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خندیدم، احساس کردم حس بدی بهش دست داد، شاید فکر کرد که دارم دستش می ندازم، از دست خودم عصبانی شدم که چرا نمی تونم رفتار خودم رو مدیریت کنم، ازش عذرخواهی کردم و هیچ دلیلی هم برای توجیهش نداشتم، یعنی نمی تونستم بگم، نمی تونستم بگم که باور نمی کنم واقعا" یه همچین حسی داشته باشی، که افراد خیلی خیلی کمی هستند که بتونند و جرات داشته باشند برای خواسته شون خیلی کارا بکنند، که همون لحظه فکر می کردم با چندمین مسئله جاخالی می کنی!  این که فکر می کنم که اولش همه همینقدر احساساتی و به اصطلاح داغ هستند، این که آدمایی کمی پیدا می شن که جرات داشته باشند و مرد عمل باشند. به هر حال اعترافات کسی بود که بهم اعتماد کرده بود و حالا می خواست که راهنمائیش کنم، پس سعی کردم که حسش رو باور کنم و خوش بین باشم که این جزو اون آدمای کمه، یا ممکنه که باشه، بهش گفتم که بهتره خودت این موضوع رو براش بگی، اون حسی رو که داری و اون چیزی که هستی رو صادقانه بهش بگو، اگر بخوای من برات این کار رو می کنم ولی بهتره از خودت بشنوه، و یه وقت فکر نکنه که آدم ترسو و دست و پاچلفتی هستی، و خلاصه چیزایی رو که فکر می کردم که بهتره بگه رو بهش گفتم و با اینکه اصلا" آدم خجالتی نیست و روابط عمومی خوبی هم داره، برام جالب بود که اینقدر هول کرده بود! سعی کردم که بهش دلگرمی بدم و تشویقش کردم که راحت حرفش رو بزنه، سعی کنه که اصلا" خودش رو هول و دست پاچه جلوی اون خانوم نشون نده، خلاصه هر چیزی که فکر می کردم که ممکنه بهش کمک کنه رو بهش گفتم، حالا ببینم چی کار می کنه!

احساس مامان بزرگ بودنم بهم دست داد یه لحظه

این نیز بگذرد!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 8:20 توسط رز| |

  

کودک (1)

 

 عصبانیت                                                    کنجکاوی

خشم                                                       خلاقیت

لجبازی                                                      شادی و بی خیالی                      

خودمحوری                                                  سادگی                 

استیصال

قهر – گریه

 

 

والد (2)

 

                                                           

کنترل                                                                      مراقبت

هشدار – اداره                                                          دلسوزی – همراهی

سرزنش

مهار

تهدید

 

Ø      در نظر گرفتن دکمه مکث برای عصبانیت خودمون، یه چیزی مثل انگشتر، مثل انگشت شصت، یا ساعت و بستن اون به یه دست دیگه موقع عصبانیت، چند ثانیه تاخیر در عکس العمل خیلی می تونه بر رفتار مون تاثیر بگذاره و اون رو تعدیل کنه.

 

بالغ (3)

 

*      این حق ماست که احساس خود را از رفتار دیگران با خودمان به آنها یادآوری نمائیم:

 

o       خشم – عصبانیت

o       اندوه – غم

o       مشکوک

o       دلواپسی – نگرانی

o       خوشحالی – شادی

 

 

*      این حق دیگران است که از تائید رفتار خود بر احساس ما آگاه باشند.

 

فکر کردم اگه اینجوری کودک و والد و بالغ رو توضیح بدم، هم کوتاهتره هم قابل فهم تر شاید!یه سری خط و خطوط هم کشیده بودم تو ورد که متاسفانه  اینجا نشد بیارمش!

من که خودم کودک درونم بیشتر فعاله و بالغم کمترین میزان فعالیت رو داره، و فکر می کنم که اگر سعی کنم بالغ رو بیشتر روش کار کنم میزان موفقیتم بیشتر بشه. خوب می دونید یه مقدار برام سخته، باید عادت کنم و یاد بگیرم و تمرین کنم که در ارتباط با فراد مختلف احساسم رو از رفتارشون راحت بیان کنم، طوری که تاثیر گذار باشه، احساساتی مثل چیزایی که بالا نوشتم.

 

* من یه دعوت نامه پرشین گیگ می خوام لطفا"!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:25 توسط رز| |

دومین ترمی که توی کلاس زبان ماست، شخصیتش برای من و البته اون دو سه تایی که با همیم خیلی عجیبه، شاید برای بقیه هم هست!

هر زمانی که داره از خودش می گه و یا استاد ازش سئوال می کنی در مورد موضوعاتی که توی کلاس صحبت می شه، از تعجب شاخام در میاد. دیدین توی کارتونا آدمای اخمو، ابروهاشون به هم گره خورده، این دقیقا" همینجوریه، فرحناز یکی از بچه ها می گه دلم می خواد برم این ابروهاشو بکشم تا از همه باز شه! همیشه هم پاش رو می ندازه روی پاش و یکی از پاهاش رو هم تکون می ده، و خلاصه این قضیه همش رو اعصاب فرحناز!

یه بار در مورد فیلم که صحبت می کردیم،  ازش سئوال شد که چه سبک فیلم هایی دوست داره و می بینه که گفت اصلا" نه فیلم دوست داره نه می بینیه، یه دفعه هم قرار بودکه همه در مورد دوستاشون صحبت کنند ، که بازهم گفت که هیچ دوستی نداره، البته موضوع این نیست که نمی تونه حرفه بزنه و از روی تنبلیشه، اتفاقا" زبانش هم خوبه، خلاصه یه بار هم در مورد تفریحاتمون قرار بود صحبت کنیم که می گفت هیچ تفریحی جز کارش نداره، و خلاصه انگار این بنده خدا تارک دنیاست، شغلش هم برنامه نویسی و کار با کامپیوتر و اینجوری که توی صحبت هاش فهمیدم یا دانشگاه است یا اینکه پشت کامپیوترش!

دیروز هم که داشت در مورد برنامه روزانه اش صحبت می کرد، می گفت که دوازده شب می خوابه و سه صبح بیدار می شه، و همه از تعجب شاخامون دراومد گفتیم چرا اینقدر زود، گفت برای نماز بیدارمی شه و دیگه هم نمی خوابه! از استاد پرسیدم که معنی ریاضت چی می شه، گرچه معنیش رو می دونستم ولی شیطونیم گل کرده بود، استاد هم خنده اش گرفته بود به زور جلوی خودش رو گرفت!

داشتم پیش خودم فکر می کردم که موضوعی هست که ازش لذت ببره، یا چه می دونم دیدش نسبت به دنیا و زندگی چیه، آدمی توی این سن و سال چه طور می تونه اینطوری باشه! خلاصه بدجوری کنجکاویم(کی بود کنجکاوی رو خوند فضولی؟)  گل کرده سراز کارش دربیارم! گرچه اصلا" از کارآگاه بازی خوشم نمی یاد

 

* می شه بگین اصلاح اطو کشیده یعنی چی؟ یعنی به یه نفر بگن خیلی آدم اطوکشیده ای یعنی چی؟

* یه دعوت نامه پرشین گیگ می خوام

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:32 توسط رز| |

يكي بود يكي نبود، يك پسر جوان بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:30 توسط رز| |

تو یه جمعی بودم، یه جمع چهار نفره که یکی از خانومها کارمند بهزیستی بود، یکی از خانومها توی کار پرورش گل بود که سنشون هم بالا بود و یه خانوم حدودا" سی و دو سه ساله. یه مقدار در مورد پرورش گل اون خانوم صحبت کردند که با توجه به جذابیتی که برای ما داشت گفتند که فوق العاده کار سخت و طاقت فرسایی و ...

خلاصه من از خانومی که توی بهزیستی کار می کردند یه سری سوالات پرسیدم که بچه ها چطور نگهداری می شن، مربی ها چه تخصصی دارند و وضعیت درسیشون و اینکه چه طور باید به فرزندخواندگی گرفتشون.

بهشون گفتم که امکانش هست که خانواده ای یک فرزند داشته باشند و دلشون بخواد که یه بچه رو به فرزندخواندگی بگیرند که این خانوم گفتند اصلا و ابدا امکانش نیست، یه همچین شرایطی رو پیش بینی نکردند و حتما باید بچه نداشته باشند و از این حرفا، خیلی خیلی برام جای تعجب داشت، مطمئنا" اونها هم دلایل خاص خودشون رو دارند ولی برام عجیب بود که کلا" این مسئله امکانش نیست، به نظر می رسه تحت یه شرایطی باید این کار انجام بگیره، حالا این هم بماند که حرف من این هم نیست.

تا اینکه حرف مون به اینجا کشید که خانواده ها چه شرایطی باید داشته باشند برای اینکه بتونند یه فرزند رو بگیرند و من گفتم که چقدر خوبه که خانواده هایی که فرزند ندارند این کار رو بکنند، که اون خانوم دیگه ای که توی جمع ما بودند، گفتند که راستش من و همسرم چندسالی می شه که ازدواج کردیم، و بچه دار نمی شیم و همسرم خیلی مایله که یه فرزند از پرورشگاه بگیریم ولی من راضی نمی شم چون که نمی دونم اون بچه حلال زاده است یا نه؟

وای باورتون نمی شه که من انگار یه دیگ آب سرد ریختند سرم،

نمی دونید چقدر اعصابم ریخت بهم، آخه چطور می تونیم یه بچه رو که پاک پاک یه همچین حسی بهش داشته باشیم، حالا گیریم که از این رابطه به دنیا اومده باشه، آخه به بچه چه ربطی داره، اصلا" نمی تونم درک کنم، اصلا" نمی تونم بفهمم که این قضیه چه ربطی به بچه داره، این قابل درکه که ممکنه ژن پدر و مادر در خصوصیات اخلاقی بچه تاثیر بگذاره، ولی  مگه غیر از اینکه بچه ها همانطوری بار می یان که تربیت می شن، در خیلی از کشورها زن و مرد با هم زندگی می کنند و بچه دار هم می شن و بعد ازدواج می کنند پس باید گند جامعه شون رو گرفته باشه، این رو هم بگم من خودم اصلا و ابدا موافق این روابطی که در اونجا رواج داره نیستم، ازدواج رو یه امر مقدس می دونم! و هیچوقت و هیچ زمان دید خوبی نسبت به این قضیه نداشتم و ندارم و همیشه هم مخالف این هستم که این کارها رو متمدن بودن و متجدد بودن می دونند،

مگر نه اینکه همه آدما پاک متولد می شن، چطور به خودمون اجازه می دیم که در مورد یه بچه کوچولوی پاک و زلال این جوری فکر کنیم،  در موردش قضاوت کنیم و اونها رو محکوم به گناهکار بودن بکنیم، وای خدای من باور کردنی نیست، ذهن محدود و دگم بودن آدما تا اینقدر برام قابل هضم نیست...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:23 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |