تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

اگه از وضعیت موجود ناراضیم،  چه اصراریه که روش همیشگیم رو ادامه بدم، برای تغییر در وضعیت حالم باید یه مقدار در روش زندگی کردنم تغییر ایجاد کنم، در اکثر مواقع تغییر در روش زندگی کمک می کنه به بهتر زندگی کردن، دیگه این خیلی احمقانه است همیشه در حال غرزدن و ناله کردن باشیم، ولی هیچ کاری برای تغییر وضعیت موجود نکنیم.

 

- چرا این روزا این همه تاکسی ها از من پول زیادی می گیرن، خسته شدم اینقدر پول تاکسی دو برابر دادم، آخه من بیچاره مگه چقدر در می آرم! دوزار حقوق اضافه می کنند شصت برابر جاهای دیگه باید هزینه کنیم. مرده شور هر چی بنزین و سهمیه بندی و دو گانه سوز و تاکسی و شخصی و این مسئولین رو ببرن!
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:1 توسط رز| |

خیلی وقتا کسی که داره باهات حرف می زنه، درد و دل می کنه، از کسی گلایه می کنه، دلش نمی خواد که براش بری بالای منبر و نقش یه مشاور رو بازی کنی، و یا بخوای بهش حالی کنی که داره اشتباه می کنه و یا مسئله به این بزرگی که می گه نیست. اون لحظه اون دلش می خواد فقط حرفاش و بشنوی و سعی کنی که درکش کنی،

خیلی اوقات بهتره سکوت کنیم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:31 توسط رز| |

لئون

فیلم فرانسوی محصول ۱۹۹۴

کارگردان: لوک بسون

بازیگران: ژان رنو، گری الدمن، ناتالی پورتمن

داستان فیلم در مورد یه آدمکش حرفه ای، یه آدمکش حرفه ای مهربون! خیلی خیلی زیاد از دیدن این فیلم لذت بردم، آدمها می تونند در عین پیچیده بودن شخصیتشون و خشن بودنشون خیلی هم مهربون باشند، یه گلدون گل داره که خیلی مراقبشه، درواقع می تونم بگم که یه جورایی عاشقشه، همیشه فکر می کنم شخصیت آدما رو نباید تک بعدی نگاه کنیم، شخصیت آدما ابعاد مختلفی داره، و طبقه بندی آدما به خوب یا بد اصلا" کار خوبی نیست، لئون یه آدمکش حرفه ای ولی زندگی سالمی داره، لئون شخصیتش ابعاد مختلفی داره که یه بعدش آدمکش بودنه.

من که خیلی دوستش داشتم، اگر این فیلم رو ندیدید حتما" حتما" پیشنهاد می کنم که ببینید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:38 توسط رز| |

چند وقت پیش تنها رفته بودم سینما، توی سالن سینما نشسته بودم و غرق در عوالم خودم بودم، که یه دخترخانومی اومد نشست کنار من، بعد از یکی دو دقیقه گفت که شما هم تنها اومدید، گفتم آره، و این شروع صحبت بود و از خیلی چیزا با هم صحبت کردیم، این که چی خوندیم، چی کار می کنیم، یه نیم ساعتی با هم حرف زدیم و بعد هم که رفتیم که فیلم رو ببینیم، با اینکه شماره صندلی هامون دو تا شماره جدا بود، با مامور سینما هماهنگ کرد که کنار هم بشینیم، خلاصه اینکه بعد از فیلم از سینما که اومدیم بیرون یه مقدار در مورد فیلم صحبت کردیم و موقع خداحافظی گفت که شماره های همدیگر رو داشته باشیم، و من وقتی شماره ام رو می دادم بهش یه شماره رو از عمد جابجا گفتم، نمی دونم چرا، نمی دونم این حس محافظه کاری یهو از کجا پیداش شد، دو حس متضاد در من هست که هر کدوم دیگری رو محکوم می کنه، به هر حال اصلا" این کارم رو دوست نداشتم، دلم می خواست در حدی بودم که راحت می تونستم اعتماد کنم، چه قدر بودن توی اجتماع می تونه روی آدم تاثیر بگذاره، و برخی اوقات تاثیر بد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 7:55 توسط رز| |

چند وقت پیش رفتم دکتر تغذیه، دکتر برام یه چکاپ نوشت همینجوری به درخواست خودم، یه دو سه هفته ای نرفتم آزمایش، تا اینکه هفته پیش رفتم، چند روز پیش رفتم و جواب رو گرفتم، همونجا باز که کردم یکی از موارد ستاره خورده بود، نگران شدم، همون اطراف یه مطب پیدا کردم که زودتر برم ببینم این چیه، خلاصه دکتر یه نگاهی به آزمایشم انداخت، یه نگاهی به من! و سئوال کردم آقای دکتر این موردی که ستاره خورده چیه، یه مقدار حاشیه رفت و یه چیزایی گفتم، وای که چقدر بدم می یاد از اینکه این جماعت پزشکا می خوان پنهان کاری کنند و مسئله رو جور دیگه ای جلوه بدن، همونجا توضیح که می داد یه چیزایی فهمیدم، این بیماری رو می شناختم، ولی خیلی کم، ولی می دونستم که مسئله ساده ای نیست، حس خیلی بدی بود، خیلی خیلی بد، حالم اصلا" خوب نبود، یه آزمایش دیگه نوشت و گفت که اگه می تونی این رو همین حالا انجام بده

 نمی دونم چطوری رسیدم خونه، ناراحت و کلافه، رفتم توی اتاق و در رو بستم، مامان در رو باز کرد که چیه، چرا ناراحتی و بعدش هم بابا، خلاصه انگار دنبال یه بهونه بودم، داد و بیداد و  ...

نشستم پای کامپیوتر و کلی اطلاعات در مورد این بیماری گیر آوردم، در مورد سیر بیماری، علائمش و ... ولی من هیچ کدوم از علائمی رو که گفته می شد رو در خودم نمی دیدم،  نمی دونم ولی کلی فکر و خیال توی سرم بود، فردا صبح رفتم آزمایشگاه مسعود، دلشوره ولم نمی کرد، هی از خودم بدم می اومد که اینقدر ترسوام، بارها حالات مختلفی که ممکن بود برام اتفاق بیفته رو توی ذهنم مجسم می کردم، کلی در مورد مرگ فکر کردم و اینکه مرگم چطور خواهد بود. اینکه مامان و بابا چطور می خوان با این قضیه کنار بیان، خودم چطور با این بیماری زندگی خواهم کرد. سعی کردم حفظ ظاهر کنم ولی درونم غوغایی بود، نه کلاسم رو رفتم و نه آرایشگاه که وقت داشتم،

جواب آزمایش دو روز بعد، یعنی امروز حاضر می شد، پرس و جو کردم و یه پزشک متخصص حاذق گیر آوردم و زنگ زدم و شرایطم رو که گفتم برای شنبه بهم وقت داد، جواب آزمایش امروز حاضر می شد، از ساعت ده به بعد دلشوره و استرس و فکر و خیال امونم رو بریده بود، ساعت سه زنگ زدم به مطب دکتر و خواهش کردم که امروز برم، قبول کردند، ساعت 4رفتم آزمایشگاه، نمی دونم چطوری پله های اونجا رو بالا می رفتم، لعنتی! هر چی می گذشت دلشوره ام بیشتر می شد، جواب آزمایش رو گرفتم، همونجا بازش کردم، خدای من، همه موارد طبیعی بود، باورم نمی شد، گریه کردم، زودی عینکم رو زدم که اشکام و کسی نبینه، مطمئنم که اگه جواب آزمایش مثبت بود گریه نمی کردم، به هر حال باز هم مطمئن نبودم، چون بالاخره یه چیزی بود، تا ساعت 5 که برم پیش دکتر، یه کمی خیالم راحت تر بود، دکتر هر دو آزمایش رو دید، معاینه کرد و گفت که شما هیچ موردی ندارید و همه چیز کاملا" طبیعیه، و خلاصه اینکه دیگه برام مهم نیست که چرا اینجوری شد و ...

فقط اینکه در عرض چند ثانیه از این رو به اون رو شدم، از پله های مطب که پائین می آمدم دنیا برام یه جور دیگه بود، شایدم یه کمی از خودم بدم اومد، ولی به هر حال خوشحال بودم، نمی دونم، شاید اگر تا قبل از این ماجرا می گفتن که بدترین خاطره زندگیت چیه، نمی تونستم جواب خاصی بدم، ولی حالا به جرات می تونم بگم که بدترین لحظات زندگیم همین چند روز بود، یه قرارائی با خدای خودم گذاشتم، البته این رو هم بگم، در تمام اون لحظات می گفتم که خدایا خودم رو می سپرم به تو، هر چی که خودت می دونی، ولی به چیز دیگه، انگار که ندای درون آدم هیچ وقت بهش دروغ نمی گه، توی این چند روز با اینکه کلی فکر و خیال داشتم، ولی ته قلبم یه چیزی بود که می گفت این واقعیت نداره، حالا که گذشت، ولی یه تجربه بود، یه تجربه گرانقدر!

مرگ همین نزدیکیاست، همینجا!   

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:35 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |