آنچه اصل است از دیده پنهان است
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند. پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
آن ميلمن دلم یه تغییر می خواد، یه تغییر خوب! مریم می گه: برو ابروهات و نازک کن، موهاتم کوتاه کن، و برو خرید. من می گم: دل خوش سیری چند؟! همیشه از این که بشینم بیرون گود فقط یه تماشاچی باشم بدم می اومده، همیشه سعی کردم خودم گلیمم رو از آب بیرون بکشم، هیچوقت نشستم و حسرت بخورم، ممکنه چیزی خواسته باشم و یا خواسته ای داشته باشم و بهش نرسیده باشم ولی ننشستم حسرتش رو بخورم و آه و ناله به زمین و زمان که چرا چنین است و چنان نیست، سعی کردم تلاش کنم، همیشه پذیرفتم اگر من موقعیت الان رو دارم خودم خواستم و البته آدم خوش شانسی هم هستم، چون خودم اینجوری می خوام، و اگر چیزهایی رو هم ندارم و بدستش نیاورم یا تقصیر خودمه یا اینکه لیاقتش رو نداشتم و یا صلاح کار در اینه. یادمه اون موقع ها که دنبال کار بودم اصلا انتظار نداشتم که کسی برام کاری انجام بده، نه اینکه بدم بیاد پارتی داشته باشم ولی منتظر نبودم، سه ماه تموم دنبال کار بودم، اون هم بصورت مداوم صبح زود تا ساعت سه بعدازظهر اکثر مواقع، تازه هر جائی رو هم نمی خواستم قبول کنم، حالا چرا اینا رو می گم؟ دوستی دارم که مدتی دنبال کاره، باورتون نمی شه که چقدر از دستش حرص می خورم، اصلا پشتکار نداره و خیلی ناامید! همش می گه من اگه پارتی نداشته باشم محال که بتونم کار خوبی دست و پا کنم، و همه چیز رو هم حواله می ده به شانس. و خلاصه منتظر یه فرشته است با یه عصای جادوئی! من فکر می کنم که همه چیز به خود آدم بستگی داره، دیوونه می شم وقتی که با هم حرف می زنیم و اون همش از بخت و اقبالش و اینکه حقش رو خوردن و از بدشانسیش حرف می زنه، من منکر این نیستم که در جامعه ای که زندگی می کنیم ساده ترین چیزها رو هم باید به سختی به دست بیاری، باید براش بجنگی چرا که نه! چاره دیگه ای هم هست، بهتر از هیچ کار نکردنه! خیلی ساده است که همه چیز رو حاضر و آماده بخواهیم، اگر خواستن، خواستن واقعی باشه براش تلاش می کنیم خیلی زیاد ولی با آه و ناله هیچی درست نمی شه، ابدا! چرا همیشه مرغ همسایه غازه؟ چرا همه آدمای دور و برمون کمترین مشکلات رو دارن و ما بزرگترین ها رو؟ چرا منتظر یه ناجی هستیم؟ این جور آدما فقط می تونم بگم که آدمای ضعیفی هستند، تلاش لازم رو برای بدست آوردن خواسته شون انجام نمی دن! - دارم کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد رو می خونم این چند خط خیلی برام جالب بود، خودمم کم کم دارم به این نتیجه می رسم، این رو منی می گه که عادت نداره (نداشت!) عقیده ش رو پنهون کنه : " نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت رو خلاص کن. آدم عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده ی خودشان موفقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است" * کسی می دونه که چه جوری می شه فیلم بابا لنگ دراز رو گیر آورد، کارتونش نه، فیلمش! در میان هر سیب دانه ی محدودیست در دل هر دانه سیب ها نامحدود چیستانیست عجیب دانه باشیم نه سیب مجتبی کاشانی توی این دنیا، به نظر زندگی کردن خیلی ساده می یاد، وقتی که از اون بالا بهش نگاه کنی، زندگی فقط همینه: متولد می شی، بزرگ و بزرگتر، ازدواج می کنی، بچه دار می شی، پیر می شی و می میری، خیلی ساده است، به نظر می رسه همه این کارا خیلی راحت اتفاق می افته، آخه دلیلی نداره غیر از این باشه، و وقتی که نزدیک می شی، نزدیک تر و زندگی رو لمس می کنی، می بینی که چقدر دنیا و زندگی پیچیده است، چه قدر توی زندگی مسئله و برخورد وجود داره، چقدر آدما با هم فرق می کنند، بعضی اوقات می خندی، شاد می شی، و بعضی اوقات حالت تهوع بهت دست می ده و ... واقعا" زندگی سخته یا ما داریم سخت می گیریم؟ یه وقتی می شه که آدم احساس می کنه خسته است، خیلی خسته، احساس می کنه هوائی برای نفس کشیدن وجود نداره، احساس می کنه که دیگه اصلا" بهش خوش نمی گذره، احساس می کنه احتیاج داره یه مدت یه جائی غیر از با آدما بودن باشه، یه جائی که کسی نباشه، تنهای تنها و فکر کنه به زندگی، به بودن، به خودش، به دیگران، به روشی که انتخاب کرده برای زندگی، و راهی که خواسته یا ناخواسته داره در اون حرکت می کنه، به تولدش، به بچگی هاش، به خیلی چیزا.... به خیلی چیزائی که حقش بوده و نبوده، بعضی اوقات فکر می کنی که این همه مسئله برای ظرفیت تو زیادیه، دیگه داری لبریز می شی، بعضی اوقات از رفتارات ناراحتی، دیگران رو می رنجونی بدون اینکه بخوای، می دونی که دلت نمی خواد اینجوری باشه، ولی باز هم ادامه می دی، و همچنان ناراحتی و دلخور! ولی فایده نداره، چون بازهم احساس می کنی که موقعیت ها باعث شده که تو ناخواسته اون رفتار رو داشته باشی. سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و -غربت و اصل گشتن
| Design By : Night Skin |


