آنچه اصل است از دیده پنهان است
تا چند وقت پیش یه چیزایی می شنیدم و دوستانم چیزهایی رو از اون بهم تمام پنج شنبه و جمعه رو داشتم به این موضوع فکر می کردم، اصلا نمی تونستم تمرکز کنم. به تلافی فکر کردم، به کارهائی که می تونستم انجام بدم و ... ولی راضی نشدم، اگر من این کار رو انجام بدم می شم یکی مثل خودش، اونقدر سردرد داشتم که حتی مسکن هم چاره ساز نبود، اون هم برای منی که خیلی کم قرص و مسکن مصرف می کنه. به این فکر کردم که برم پیشش و بهش بگم که می دونم که داره چی کار می کنه! ولی باز هم نتونستم. نه می تونستم کاری بکنم و نه آروم و قرار داشتم. از اونجائی که همیشه یک راه می تونه برای رسیدن به آرامش وجود داشته باشه، با خوندن یه متن که یادآوری می کرد که خدا همیشه شاهد و ناظر همه کارهای بندگانش و ...، آروم شدم، و حالا فقط می سپارمش به کسی که همیشه همراه و تنها دوست منه، خدای خوبم، فقط به خودت می سپارمش، همین!
تصور کنید توی یه کلاس گوش تا گوش آدم نشسته و استاد فوق العاده جدی! و وسطای درس هم هست همه حواس ها پیش استاد خوب بازم تصور کنید که سرهمون کلاس بالایی نشستید و اتفاقا" هم دقیقا" جائی نشستید که کنار دره و در هم بازه، شمام که شش دونگ حواستون به درسه، یه هو یک فروند سو..ک می بینید که داره به سمت صندلی شما می یاد و با خیال راحت و فراغ بال مشغول پیاده روی بعد از ناهارش احتمالا"! خوب معلومه دیگه، همیشه این موجود مزاحم و چندش آوره که ممکنه دردسر ایجاد کنه. و البته این دخترخانوم خیلی تونست خودش رو کنترل کنه که جیغ نزد حالا یه وقت فکر نکنید اون دختره من بودما، نععععععععععععععع اصلا" من نبودم. بعضی اوقات وجود خدا خیلی خیلی خیلی نزدیک احساس می شه، یه اتفاقاتی یه جاهائی ماتت می بره وقتی می بینی که اون لحظه اون آدم خاص اون موقعیت اون شرایط خاص فقط و فقط برای کمک به تو اونجا جمع شده، شاید خیلی هم مسئله مهمی نباشه، ولی وقتی می بینی که در کمتر از چند ثانیه یه اتفاقی می افته و همه شرایط برای کمک به تو مهیا شده، هم می ترسی و هم خوشحالی، خوشحالی که خدایی داره که بهترین دوستت که هیچوقت و هیچ جائی تنها نیستی، خودت رو بهش می سپاری و رها می شی! خدایا دوستت دارم خیلی زیاد. هوا فوق العاده است، بارون دیروز! و امروز صبح یه مه غلیظ، خیلی هیجان انگیزه! دیروز که زیر بارون خیس خیس شدم، توی تاکسی که بودم می دیدم که همه آدما می دوند تا یه جایی گیر بیارن برن زیرش تا خیس نشن یا زیر یه سقفی ایستادند. و من فکر کردم که دلم نمی خواد که بعد از پیاده شدن دنبال یه سقف بگردم، و قدم زنان با فرغ بال تا خونه رفتم حالا ملت پیش خودشون فکر می کردند این خل و دیوونه کیه دیگه! و نتیجه این شد که یه موش آب کشیده شدم وقتی رسیدم خونه، ولی خیلی لذت بخش بود، البته من نم نم بارون رو بیشتر دوست دارم، در ضمن دیروز شعر باز باران مدام توی ذهنم بود، یادتون که می یاد؟ یادش بخیر! باز باران، من به پشت شیشه تنها شاد و خرم می خورد بر شیشه و در یادم آرد روز باران: کودکی ده ساله بودم از پرنده، آسمان آبی، چو دریا بوی جنگل، برکه ها آرام و آبی؛ سنگ ها از آب جسته، رودخانه، چشمه ها چون شیشه های آفتابی، با دو پای کودکانه می پراندم سنگ ریزه می کشانیدم به پایین، می شندیم از پرنده، هر چه می دیدم در آنجا این درختان، روز، ای روز دلارا! اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. جنگل از باد گریزان برق چون شمشیر بران روی برکه مرغ آبی، گیسوی سیمین مه را سبزه در زیر درختان بس دلارا بود جنگل، بس گوارا بود باران "بشنو از من، کودک من و حالا که به اون موقع فکر می کنم دلم می گیره، حالا که کلی سرم شلوغه و وقت زیادی ندارم، حالا که دلم می خواد ایکاش شبانه روز به جای ۲۴ساعت یه کمی بیشتر بود. چقدر همه چیز زود می گذره!
می گفتند. خودم رو گول می زدم و سعی می کردم که باور نکنم و یا اصلا بهش فکر نکنم. ولی پنج شنبه وقتی با چشمم دیدم و شنیدم دیگه برام غیرقابل باور و دور از ذهن بود، در حالت شوک فقط نگاه می کردم و به این فکر می کردم که چرا؟ چرا من؟ چرا منی که جز خوبی در حقش کار دیگه ای نکردم. درسته که یه دوسالی هست به خاطر رفتارهاش رابطه ام رو باهاش خیلی خیلی کم کردم، و فقط در حد همکار نگه داشتم و نه بیشتر، ولی اون قبلا دوست من بوده، تمام سعیم رو کرده بودم که توی اداره خودمون استخدام بشه، و در حد توان هم کمکش کردم. و حالا حسادت اون، که من اصلا جائی برای حسادت نمی بینم این وسط چه معنی می تونه داشته باشه؟ فقط دلم می خواد بدونم چرا؟
، یه هو یکی از دخترای کلاس عین فشفشه از رو صندلیش می پره بالا و هراسون توی کلاس راه می افته، خوب فکر می کنید که چه اتفاقی می تونه افتاده باشه؟![]()
![]()
چه عکس العملی نشان خواهید داد؟![]()
، بالاخره یکی از آقایون شجاع کلاس هم تونستند با شجاعت تمام اون فروند سو... رو منهدم کنند!
و البته اون دخترخانوم تا آخر کلاس نفهمید درس چی شد و همش فکر می کرد که یه سوسک زیر صندلیشه! و البته همچنان در حالت سکته به سر می برد.![]()
![]()
![]()
می افته که باز هم متوجه می شی که خدا چقدر به فکرته!
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
"روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."
| Design By : Night Skin |


