آنچه اصل است از دیده پنهان است
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است. و گلهای سرخ سخت رنجیدند. شازده کوچولو باز گفت : شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است. من فقط به او آب داده ام ، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام ، فقط او را پشت تجیر پناه داده ام ،فقط کرمهای او را کشته ام ( بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند) ، چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است. آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت : خداحافظ!... روباه گفت : خدا حافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: - آنچه اصل است از دیده پنهان است. - آنچه به گل تو ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای. شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد . - عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام. روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی... شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد : - من مسئول گل خود هستم... » نمی دونم تا حالا توجه کردین به این خانومهایی که توی مترو چیز میز می فروشند،، خیلی هاشون هم دخترای جوونی هستند که به نظر می رسه دانشجو باشن، توی کشوری که همه توقع دارن پشت میز بشینند و این جورکارها رو سطح پایین می بینند این جورافراد به نظرم قابل تحسین هستند، به نظر من که کار عار نیست بهتر از خیلی کارهای دیگه است. فقط بعضی نگاهها به اونها رو نمی تونم درک کنم! تا حالا دقت کردین توی جامعه ما هر کی پول داشته باشه مورد احترامه، حتی اگه آدم خوبی نباشه، برخورد آدما باهاشون کاملا مشخصه، مثلا یه آدمی خوب با یه سرو وضع فقیرانه، چه برخوردی باهاش داریم؟ حالا یه آدم شیک و پیک و پولدار رو چی؟ برامون مهمه که این آدم این همه پول رو از کجا آورده و یا اصلا چی کاره است؟ خوب بعضی اوقات که فکر می کنم به بعضی رفتارهامون توی جامعه، به نظرم خیلی مسخره است. و البته عجیب! به قول سهراب چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید! نمی دونم چرا نوشتن برام اینقدر سخت شده! عجیبه، شاید در مورد یه موضوعی زمان زیادی بتونم صحبت کنم ولی وقتی می خوام بنویسم هنگ می کنم هیچی توی ذهنم نیست انگار! همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا»پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟
-چهل روبل.
-نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد.
-دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلياونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد.
-سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا»
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد.
دوازده و هفت ميشود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصيها… آهان… چهل ويكروبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلياِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
-و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد.
فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا» از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا» فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد.
پس پنج تا ديگر كم ميكنيم. …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
«يوليا واسيلياِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كردهام.
-خيلي خوب شما، شايد …
-از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي ميماند.
چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره!
-من فقط مقدار كمي گرفتم.
در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر.
-ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … يكي و يكي.
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت.
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-به خاطر پول.
-يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
-آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است
بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود.
| Design By : Night Skin |


