تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

دیروز و امروز توی روزنامه مطلبی خوندم راجع به مردی که 46سال که در غار زندگی می کنه، این آقا وقتی که 20سالش بوده عاشقه دختری به نام نگار بوده، که فوت می کنه و عزیز در فراق یار سر به کوه و جنگل می گذاره و سالهاست که دور از مردم توی این غار زندگی می کنه!

با چند تا از همکارها در این مورد صحبت می کردیم، و می گفتیم خوش به حال نگار خانوم، ما اگه باشیم تا شب هفت مون هم صبر نمی کنند!

همیشه برام سخت بوده باورکردن این طور چیزا! خیلی شنیدم از عشق هایی که وجود داره ولی خیلی کم بودند مواردی که بعد از اینکه به هم رسیدند عشقشون دوام داشته باشه، شاید هم من خیلی بدبینم!

به هر حال رابطه جالب و زیبایی اگر عشقی که وجودداره واقعی باشه و طرفین همدیگر رو فقط به خاطر خودشون بخوان،

به هر حال برای تمام کسانی که عاشق نیستند آرزوی داشتن یه عشق واقعی رو می کنم، از جمله خودم و برای کسانی که عاشقند آرزوی تداوم عشقشون رو دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:20 توسط رز| |

-     بعضی از به اصطلاح زرنگ بازی هاست که ممکنه نتیجه کوتاه مدت داشته باشه ولی در دراز مدت جواب عکس خواهد داد، مسلما" بار کج به منزل نمی رسه، بهتره با رعایت اصول انسانی در جایی که کار می کنیم به فکر پیشرفت باشیم نه اینکه با زیرپاگذاشتن خیلی چیزا فقط به هدف مون فکر کنیم، همیشه در روی یه پاشنه نمی چرخه!

 

-     چرا یاد گرفتن یه سری اصول شهرنشینی برای بعضی از ماها اینقدر سخته، چرا مراعات حال بقیه رو نمی کنیم، سوار تاکسی که می شیم انگاری که روی کاناپه خونه مون لم دادیم، انگار نه انگار که بابا این بغل دستی هم اگه خدا بخواد آدمه، یا اینکه بعضی از این آقایون وقتی که یه خانوم کنارشون نشسته، اونقدر راحت و با فراغ بال می شینند که انگار نه انگار! بعضی ها که سریع خوابشون هم می گیره و دقیقا" هم به سمتی می افتن که خانوم نشسته، و یا بعضی از راننده های تاکسی وقتی داری بهشون پول می دی، انگار داره باهات دست می ده، خوب باباجون یه کمی مراعات هم خوب چیزه، بهتره آدم به یه سری اصول پایبند باشه، البته کاملا مشخصه که کی منظور داره و کی نداره، حداقل ما خانوما این جور موارد رو خوب می تونیم تشخیص بدیم!

 

-     چـــرا به هر کی خوبی می کنی، می شه وظیفه ات، فکر کنم اگه چند روز برم جلوی در اداره مون رو جارو کنم، و اگه روز بعدش نرم می یان می گن چرا اینجا رو جارو نکردی؟ بهتر نیست لطف آدما رو با وظیفه شون اشتباه نگیریم!

 

-     دارم می رم از این ساختمان هشت طبقه روبرو خودم رو بندازم پایین از دست این رئیسمون و ایضا مدیرمون! هفته پیش برای ششصدمین بار رفتم پیش مدیرمون می گم من می خوام منتقل شم یه قسمت دیگه، می گه چرا؟ برای بار ششصدم بهش می گم خسته شدم و ال است وبل، و حتما حتما می خوام برم، می گه نمی شه! می گم مگه زوره، نمی تونید که به زور من و نگه دارید؟ می گه مشکلت رو حل می کنم، می گم من خسته شدم از این جا، می خوام برم یه قسمته دیگه! کلی صحبت کردیم،  دید از پسم بر نمی یاد گفت یک هفته دیگه جوابت رو می دم، حالا از شنبه نمی تونم گیرش بیارم، به منشیش می گم چی شد این وقت من، می گه الان جلسه هستند، بعد از جلسه، دوباره زنگ می زنم می گم جلسه تموم نشد، می گه چرا ولی الان فلانی پیشش، با خانوم منشی دست به یکی کرده، ولی بالاخره که چی؟ بالاخره که می بینمش!

 

..... بازم غرو غرام ادامه داره ولی فعلا" خسته شدم

 

رز عصبانی

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:58 توسط رز| |

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:7 توسط رز| |

یادتونه چند وقت پیش گفتم که یکی از همکارا عاشق یکی از مراجعه کننده هامون شده و نمی تونست بهش بگه و از من می خواست که به اون خانوم بگم.  بالاخره بعداز مدتها تونست حرفش رو بزنه اون همه طی یه نامه چند صفحه ای، و حالا دو سه هفته ای می شه که در مرحله آشنایی قرار دارند البته هنوز با هم بیرون نرفتند و قراره امروز برن بیرون.  چند باری هم هست که  تلفنی با هم حرف می زنند، حالا این آقا پسر گل هر دفعه می یاد پیش من می گه اینو براش خریدم خوبه، گل براش چه رنگی بخرم، تلفن کرد چی بگم، یا خلاصه از احساسش حرف می زنه  اینقدر با هیجان و اشتیاق حرف می زنه که من دلم نمی یاد همه ذهنیاتم رو بهش بگم.

دیروز اومده پیشم می گه می خواهیم بریم بیرون، و می گفت که نمی دونه چی کارکنه چی بگه و از من راهنمایی می خواست، اونم از چه کسی، ، بنده خدا به کاهدون زده! به هر حال سعی کردم یه چیزایی بگم شاید کمکی باشه، امیدوارم که راهنماییهای من باعث دردسر نشه براش!

کلی براش روضه خوندم که محکم باش، نکنه بفهمه که هول کردی، نکنه ضعف نشون بدی و خلاصه تمام خصوصیاتی رو که خودم همیشه دلم می خواد طرف مقابلم اونجوری باشه رو براش گفتم و اون هم سعی می کرد بفهمه که من چی دارم می گم.

ولی با تمام این حرفا یه جورایی نگرانشم، و به خاطر هیجانی که داره همونطور که گفتم نمی تونم چیزهائی رو که در موردشون فکر می کنم رو بهش بگم، این دو تا خیلی با هم تفاوت دارند، تفاوت فرهنگی، مالی و... هر کدوم از اینها خودش به تنهائی یه مشکله، و در آبنده می تونه براش دردسر ساز بشه،

بعضی اوقات هم پیش خودم فکر می کنم که  وحی منزل که نیست، خیلی ها هم همه شرایط رو داشتند و توی ازدواجشون موفق نبودند و بعضی ها هم تفاوت های فاحش داشتند و موفق بودند، و در نهایت به پیچیده بودن مسئله ازدواج فکر می کنم و در نهایت تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دعا کنم که به یه نتیجه خوب برسند...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:7 توسط رز| |

 

و دریغ ...

 

که بشر می میرد

 

در تنهایی با هم بودن

 

 

مجتبی کاشانی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:29 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |