آنچه اصل است از دیده پنهان است
: بیا یه چیزی بخور، تا برسی اداره ضعف می کنی ها! - نه مامان نمی خورم، دیرم شده! برام لقمه بگیر تو راه می خورم! از خونه می یام بیرون، وای خدای من چه هوایی، بوی بهار می یاد، چقدر دوست دارم که زمین خیس و نم نم بارون می زنه! تو هم خلی کله سحر توی این سرما زدی اونم روز پنج شنبه زدی بیرون، همچینم دیرم شد دیرم شد می کنه که انگاری می خواد موشک هوا کنه، خوب چیه بمونم تو خونه بخوابم تا لنگ ظهر که چی بشه، چقدرم می تونم بخوام تا لنگ ظهر. قدم زنان تا ایستگاه تاکسی می رم. موبایلم رو نگاه می کنم، مونا و پروین ولنتاین رو تبریک گفتن، هه! شانس ما رو باش! آخه دختر توی چقدر روت زیاده، نمی گی چقدر خوبن که امروز رو یادشون مونده که بهت تبریک بگن! مثلا انتظار داری کی بهت تبریک بگه؟ توی راه، همچنان دارم کتاب "عادت می کنیم" رو می خونم، پیاده می شم و یه تاکسی دیگه! آخی، چه خوب که جلو جا دارم، می تونم کتابم رو بخونم! وای که از دست بعضی از این راننده ها، خوب جلوت و نگاه کن! اه، صندلی عقب می شینی یه جوری، جلو می شینی، یه جور! تو هم ولش کن دیگه، کتابت و بخون! وای من چقدر از این آرزو خوشم می یاد، وای از دست این ماه منیر، اگه مامانم بود، وای خدایا نه! می رسم اداره، ساعت ۱۰:۳۰، مینا اس. ام. اس می ده، من ساعت چهار می رسم، چی کار کنیم بریم؟ اوهههههههههه، دو ساعت بیکار چی کار کنم، خوب اگه دو هم بزنی بیرون می خوای چی کار کنی، جواب می دم، اوکی. می بینمت. داریم می ریم خرید! دارم فکر می کنم که به مینا بگم ناهار نخوره بریم بیرون، تا اونوقت که می میری از گشنگی! یه سرهم بندی می کنم بعد می رم تو این تکیه که توی بازار تجریش هست، همون کبابیه که زویا پیرزاد تو کتابش گفته، فضولیم گل کرده، می خوام برم ببینم واقعا" یه همچین مغازه ای هست یا نه! * فقط دلم می خواست حرف بزنم، غلط نوشتاری و هر غلطی که داره به بزرگی خودتون ببخشید، چون نمی خوام برگردم بخونمش! * من چرا اینقدر امروز بداخلاقم. من این جا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است... خوب البته این عکس که می بینید بیشتر مواقع وقتی از این میز استفاده می کنم که بخوام از کامپیوترم استفاده کنم، من معمولا" برای کتاب خوندن نمی تونم بیشتر از چنددقیقه پشت میزم بشینم! خوب این هم یکی از جاهایی که من معمولا" وقتی کتاب می خونم رو تختم هستم، یا دراز می کشم، یا می شینم بعدش که خسته شدم می روم روی صندلی می شینم، بعدش رو زمین می شینم و ... خلاصه اینکه یه جا بند نمی شم خوب من هم از همه دوستان دعوت می کنم که توی این بازی شرکت کنند - در ضمن یه چند روزی هست که گاز اداره مون قطعه و من کم کم دارم به یه آدم یخی تبدیل می شم، فک کن توی این سرما بدون هیچ وسیله گرمایشی داریم عینهو بید می لرزیم، ای خدا بگم چی کارتون کنه - از همه دوستانی که بهم تبریک گفتن تشکر می کنم و برای همه شما دوست جونای خوبم آرزوی موفقیت و شادکامی هر چه بیشتر رو دارم نمی دونم چرا این روزا برام نوشتن اینقدر سخت شده با اینکه بارها و بارها موضوع برای نوشتن داشتم. شاید فکر می کردم که موضوعاتی که می خوام در موردش صحبت کنم خیلی چنگی به دل نزنه! این روزا روزای خوبیه، بعد از دوسال باز هم به جرگه دانشجویان پیوستم، امروز نتایج کاردانی به کارشناسی رو اعلام کردند، ولی خوب من از دو سه روز پیش می دونستم که قبول شدم، حس خوبی دارم، بعد از کنکور جامدادیم رو گم کرده بودم، و حالا دارم برای خودم دوباره جامدادی درست می کنم، مداد و پاک کن و لاک و ... وای چقدر لذت می برم، سمیرا (خواهرزاده ام) می گه خاله جون من جایزه برات جامدادی می خرم، بعد از کاردانی این اولین باری بود که کنکور دادم و چقدر ناراحتم که این دوسال رو بی جهت از دست دادم، من حالا باید درسم تموم می شد! اون زمان برای خودم برنامه ریزی هایی داشتم که برام در اولویت بود و این یه کم آرومم می کنه. به هر حال گذشته ها گذشته! من خیلی خوش شانسم برای اینکه بهترین دوستم خداست، خدایا دوستت دارم و مرسی بابت همه چیز! از وقتی از طرف نیلو جونم به یه بازی دعوت شدم (البته خانوم دکتر همه رو دعوت کرده بود) در مورد اینکه عکسی از اتاق شخصی و مکانی که مطالعه می کنیم رو بگذاریم، هر روز می خوام یه عکس از اتاقم بگیرم، نمی شه! خوب دلیلش هم اینکه می خوام مرتبش کنم که وقت نمی کنم به هرحال نیلو باعث شد که روز جمعه یه اتاق تکونی داشته باشم البته نه خیلی مفصل، از این نیم ساعته هاش

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
، گذاشتم جمعه یه سروسامونی بدم بهش، بعضی اوقات فکر می کنم اتاق من اینجوری وای به حال اتاق پسرا![]()
، اگه یکی وسط هفته بیاد خونمون و یه راست هم بیاد اتاق من، خدا می دونه که چه فکرهایی می کنه!![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


