آنچه اصل است از دیده پنهان است
سال به سال / هر سال / یک سینِ ساده / از سفره هفت سینِ ما کم می شود، چرا...؟ / پریا می پرسد، پریا دخترِ یکی از کارگران همین خط واحد است. سال به سال / هر سال / هزار مشقِ دشوار / بر شبِ تکلیف و ترانه ما تحمیل می شود، چرا ...؟ / چرا نمی گذارند / کسی در امتحانِ دشوارِ نان و سرپناه و سایه / قبول شود؟ پریا می پرسد، پریا دخترِ یکی از کارگرانِ نیشکرِ تلخاب است. سال به سال / هر سال ... (بگذار سخن بگویم!) / واژه ها بی وثیقه آزاد نمی شوند، / این کیفرخواستِ تبانی با ترانه زندگی ست؟ پریا نمی پرسد / من می گویم، / پدر من هم / یکی از کارگران خسته همین جهان بود. سال به سال / هر سال / صحبت از نفت و چراغ و سپیده دم است / صحبت از سفره گشودنِ صبح است / صحبت از علاقه عجیبی / به اسم عدالت است، اما پرده ها تاریک / پدرها خسته / سفره ها خالی! سال به سال / هرسال ... (بگذار سخن بگویم!) / بگذار هر چه یم خواد ببارد / ببارد از سنگ، از سیاهی، از سکوت، / مانومید نمی شویم / ما همچنان سفره بی سینِ خانواده خود را / با الفبای تمام عیار عشق می آراییم، این را من نمی گویم مادران ما می گویند! سیدعلی صالحی خدایا، من بسیار سرگردان بوده ام. من بسیار سرگردان و دورافتاده بوده ام. خسته و با کوله باری سنگین، هر چند لبریز از تقصیر و گناه و مالامال از ضعف و کاستی، به سوی توی می آیم! همان گونه که هستم. مرا بپذیر و آن گونه که می خواهی بساز. مرا بساز، شکل بده و بتراش چنان که موجب شرمساری تو نباشم. خواست تو را می پذیرم و شکایتی نمی کنم! - دارم آذوقه عید جمع می کنم، رفتم کلی فیلم سفارش دادم و یه سری از فیلم ها رو هم گرفتم! - یه اتفاق فوق العاده اینکه یه جایی پیدا کردم که کلی از فیلمهایی رو که پیدا نمی کردم داره! باورم نمی شد که بابا لنگ دراز برای انتخابات فردا آیا شما رای می دید یا نه؟ من که رای می دم، می دونین بعد از انتخابات ریاست جمهوری به این نتیجه رسیدم که خیلی از ماها اگر رای داده بودیم الان این اتفاقاتی که در جریانه، شاید اتفاق نمی افتاد! شاید بگین که حالا این دسته یا اون دسته چه فرقی می کنه؟، خوب من فکر می کنم شاید انتخاب بد و بدتر باشه! و یا شاید بگین که رای ما خیلی مهم نیست، این ها همه از پیش تعیین شده هستند، من هم می گم، حالا اگر هم اینطور باشه، مهم اینه که من خواستم که یه تغییری ایجاد بشه، و فکر می کنم که در بسیاری از موارد نمی تونند این کار رو انجام بدن اگر که یه جریانی در اکثریت باشه! راستش این فضای خفقانی که در این دو سه ساله شدت گرفته، خیلی داره نگرانم می کنه و دلم نمی خواد که اکثریت مجلس رو جریانی داشته باشند که این فضا رو به وجود آوردند گرچه با این همه رد صلاحیت گسترده باز هم ممکنه که در اکثریت باشند ولی نه مثلا" اکثریت هشتاد درصدی، اکثریت شصت درصدی شاید، خوب این خودش می تونه خیلی خوب باشه! پس پیشنهاد می کنم که اگر تصمیم گرفتین رای ندید، یه تجدید نظری داشته باشین خوب اگه بگم که سرم شلوغه، حرف تازه ای نگفتم، این روزا همه سرشون شلوغه، فقط چیزی که هست واقعا" دلیل این همه شلوغی رو نمی تونم درک کنم! از یه طرف دانشگاه که کلی غصه ام شده! این ترم، هم معادلات دیفرانسیل و هم ریاضی دارم با یکی دو تا درس مشکل دیگه که واقعا" موندم چیکار کنم! از طرفی چون دانشگام یه شهر دیگه است هر هفته مجبورم به خاطر کارم برم و بیام، هفته ای دو روز کلاس دارم، خلاصه اینکه زندگی توی خوابگاه و رفت و آمد و خستگی ناشی از اون دیگه حسابی کلافه ام کرده اسم شهر دانشگاه رو هم نگفتم چون دلم نمی خواد وبلاگم مثل نیلو جونم لو بره! در ضمن توی این شلوغی کار و درس و ... موندم کلاس یوگا رفتنم دیگه چی بود، شاید به خاطر اینکه دنبال آرامش می گردم و دارم به هر چیزی متوسل می شم که آرامش بگیرم، حالا نه اینکه اصلا" نداشته باشم، ولی خوب یه چیزایی هست که می خوام با آرامش بیشتر حلش کنم! بعضی اوقات اونقدر بی دلیل احساس دلتنگی می کنم که هر کاری می کنم رفع نمی شه و خیلی اذیتم می کنه ... کاش می شد سرزمین عشق را مهم نيست، فقط كافيه چادر چاقچوق كني! ديگه مهم نيست مدام بشيني پاي خاله زنك بازي و غيبت و اراجيف به هم بافتن، فقط مهم اينه كه خداي ناكرده موهات رو نامحرم نبينه! تنها غصه اي هم كه توي دنيا داري اينه كه چقدر خانوم هرزه دور و برت وجود دارند كه همشون موهاشون رو نمي پوشونن، كه لاك مي زنن، خداي من! آرايش هم مي كنن، كه دوست دارن شاد باشن، كه دوست دارن شاديشون اين باشه كه با دوستاشون جمع شدن و بگن و بخندن، و براشون هم مهم نيست كه صداي خنده شون هفت تا كوچه اونور تر هم بره! فقط كافيه ريش بذاري و يقه سه سانت بپوشي و دكمه بالاي پيراهنت رو ببندي و اذان كه گفت زودي بدوي براي نماز و آستينات رو بدي بالا و شلپ شلپ آب ازش بريزه تا همه بدونن كه مي خواي نماز بخوني، اونوقت ديگه مهم نيست كه احتكار مي كني، ديگه مهم نيست كه حق هزار نفر رو مي خوري، ديگه مهم نيست كه يه كارگر بيچاره رو از نون خوردن مي ندازي، ديگه مهم نيست كه چقدر دروغ مي گي و چه قدر توي معامله كلك مي زني! كه ربا مي كني و براش كلاه شرعي مي ذاري! كه با يه كلاه شرعي ديگه به نام صيغه هر غلطي دلت خواست مي كني، ولي مواظبي كه چشم مثلا" نامحرم به مثلا" ناموست نيفته! خيلي پرتوقع هستم اگه بگم بعضي اوقات عقم مي گيره از اينكه اينقدر دور و برم از اين آدما مي بينم، خيلي توقع زيادي كه بخوام خودم براي زندگيم تصميم بگيرم، كه آزادي فكر داشته باشم؟ براي من انسانيت اينه كه بد نباشيم، كه سعي كنم دروغ نگيم، كه سعي كينم اگر براي كسي خوبي نمي كنيم حداقل براش بد نباشيم، براش مايه شر نباشيم، كه به عقايد ديگران احترام بذاريم، كه فكر نكنيم فقط اين ما هستيم كه درست فكر مي كيم، كه ديگران رو همانطوري كه هستند بپذيريم. كه هزار انگ به خاطر اون چيزايي كه ما دوست نداريم ببينيم به كسي نچسبونيم، خيلي زياده اگر فكر كنم عفت و نجابت به حجابي نيست كه شما ازش دم مي زنيد! حق ندارم ناراحت باشم از اينكه جايي زندگي مي كنم كه تمام زندگيم زير ذره بين، كه حتي توي لباس پوشيدن و نحوه زندگي كردنم هم آزاد نيستم، حق ندارم اعتراض كنم كه بابا من هم آدمم و فكر خودم رو دارم، دلم مي خواد زندگي كنم، چرا نمي ذارين راحت باشيم، چرا نمي خواين قبول كنين كه اين روش ها ديگه جواب نمي ده، تا كي مي خواي ما رو احمق تصور كنين و هر كاري كه دلتون مي خواد بكنين و بهمون لقب ملت شريف رو هم بدين؟
رو هم داشته باشه، هنوز ندیدمش، ولی خدا کنه به همون قشنگی کارتونش باشه!
، البته من جا نزدم ولی خوب خواستم بگم که یه کوچولو سخته و تا عادت کنم یه مقدار طول می کشه!![]()
![]()
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم
| Design By : Night Skin |


