تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

بعضی اوقات بعضی از اتفاقات با سرعت نور اتفاق می افته، یکی از اون اتفاقات ازدواج داداشی کوچولوی خودمه، امیر متولد ۶۴ و سه سال از من کوچیکتره، جمعه ای که گذشت عقد کرد، البته با یه مراسم خصوصی که جشن عقدشون تا یکی دو ماهه دیگه است، اصلا" باورم نمی شه، توی تمام لحظاتی که عاقد داشت خطبه می خوند من بالای سرشون قند می سابیدم، و از توی آیینه که نگاش می کردم، باورم نمی شد که داداش کوچولوی من داره ازدواج می کنه، حالا اگه خودشون اینجا رو بخونه(که نمی خونه) از اینکه می گم داداش کوچولوی من کلی حرص می خوره قربونش برم، همونطوری که وقتی بهش حضوری می گم کلی ادا و اطوار از خودش در می یاره، و خلاصه اینکه رکورد فامیل شکست و پسری از فامیل ما توی سن بیست و سه سالگی ازدواج کرده، خوب البته ازدواج امیر با این دختر خانوم یه پروسه شش هفت ماهه بود، از اونجائی که ما این چند ماه رو قرار دادیم که همدیگر رو خوب بشناسند و مطمئن بشیم که تصمیم عجولانه ای نگرفته،

داداش کوچولوی من یه قلب داره به وسعت آسمون، اونقدر ماه و مهربون که هر چی بگم کم گفتم، امیدوارم که خوشبخت بشه و به تمام آرزوهاشون برسن.

چند تا غر کوچولو:

- امتحانات میان ترم در جریان و من اشکام همینطور جاری،  به اندازه کافی وقت ندارم و حجم درسها هم که زیاده و با سرعت نور داریم به امتحانات پایان ترم نزدیک می شیم و من فعلا جز ماتم گرفتن هیچ کار مفید دیگه ای انجام نمی دم.

- جالبه ها، توی این دو سه سالی که گذشت، نه عروسی پیش اومد و نه مراسم خاصی و مدام غر می زدم که این چه وضعیه و چرا هیشکی عروسی نمی کنه .. حالا خدا گذاشته تو کاسه ام، در ۲ماه آینده به جز جشن عقد امیر، دو تا عروسی دیگه داریم که موندم چی کار کنم، ای خدا، من چه جوری سه دست لباس با این وقت کم بگردم پیدا کنم. کسی نظری نداره

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:41 توسط رز| |

-    معمولا خانمها هر چه قدر که آدمای مستقلی باشند و هر چقدر که بتونند از پس خودشون بر بیان و درواقع بتونند گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن، ولی وقتی که ازدواج می کنن دلشون می خواد که همسرشون براشون یه تکیه گاه باشه، و نقش یه حامی رو براشون بازی کنه، البته به قول یه دوستی ارتباط بین زن و شوهر مثل عدد 8، که معلوم نیست که کی به کی تکیه داده یعنی هر دو برای هم یه تکیه گاه خواهند بود، ولی برای خانومها این تکیه گاه بودن نوعش فرق می کنه، خانومها از مردای ضعیف خوششون نمی یاد و باید بگم که هیچ احترامی برای شوهری که نتونه ازشون خوب حمایت کنه قائل نیستند، دلشون می خواد که هر زمان مشکلی براشون پیش اومد بدونن که یکی هست که می تونه کمکشون کنه، حالا اگه نتونه مشکل رو کاملا" حل کنه، ولی حمایتشون می کنه!

-    متاسفانه بعضی از زوجها چنان حرفه ای سعی در نابود کردن زندگیشون دارند که واقعا متعجب می شم، چه مسائل بی ارزشی که ارزشمند جلوه می کنه و فقط سعی دارند که خودشون رو ثابت کنند و تلافی کنند مبادا که کم بیارن، با بعضی از دوستان متاهل که صحبت می کنم و اتفاقا" نود درصد شون هم از زندگی متاهلی راضی نیستند و خیلی هاشون هم با خانواده همسرشون مشکل دارن، می خوام بدونم این ضعف ارتباط از کجا ناشی می شه، یعنی اگر کسی توانایی این رو نداشته باشه که یه ارتباط درست با هر دو خانواده برقرار کنه، چطور ازدواج می کنه، چطور این اجازه رو به خودش می ده؟

-    عروس خانوم که از راه رسیده فکر می کنه که این آقاپسر 30ساله حتما از زیر بته به عمل اومده که نه طاقت مادرشون و نه خانواده شون را داره و فقط و فقط می خواد این شوهر عزیز مال خود خودش باشه، ولی جالب اینجاست که همین خانوم در جایگاه مادرشوهر که قرار بگیره همون توقعاتی رو خواهد داشت که الان به شدت اونها را غیرمنطقی و دخالت در زندگی و این مسائل می دونه، خودمونیم " از ماست که بر ماست". فقط، فقط کافی یه مقدار خودمون رو جای طرف مقابل بگذاریم، و یه مقدار مهربون تر باشیم و خیلی از حرفای واقعا" بی ارزش رو نشنیده بگیریم، واقعا" به جایی برنمی خوره، یه مقدار صبور بودن خیلی از مشکلات رو حل می کنه.

-    و صد البته که این هنر آقایونه که طوری در مقابل همسر و خانواده خودش رفتار بکنه که کمترین مشکلات به وجود بیاد، اینکه خانوم فکر نکنه که حمایت نمی شه و بهش اهمیت داده نمی شه و نه اینکه مادر فکر کنه که مورد بی احترامی قرار می گیره!

 

ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم

ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن

و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.

این حقیقت زندگیه، عجیبه ولی حقیقت داره.

اگه این رو بفهمی

هیچوقت برای تغییر دیر نیست

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 توسط رز| |

اینکه خوشبخت هستیم یا بد بخت، فکر می کنم که نسبی باشه، حالا شاید نه برای همه ولی برای اغلب ما. من خوشبختم و برای خوشبخت بودن دلایلی دارم، در عین حال می تونم دلایلی هم برای خوشبخت نبودنم بیارم، بستگی داره که کدوم نیمه رو ببینم، نیمه پر و یا نیمه خالی رو، در هر صورت هر کدوم از ما، هم برای خوشبخت نبودن و هم برای خوشبخت بودن می تونیم دلایلی بیاریم، ولی مهم اینکه خودمون رو کدوم یکی از این دو بدونیم!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:59 توسط رز| |

بعد از تعطیلات واقعا نمی دونم چطور شده که اینقدر درگیر شدم، تقریبا تمام طول هفته برنامه هام پره و همش دارم وقت کم می یارم.

دانشگاه و درسا که حسابی زیاد و سنگینند، این ترم چند تا درس مشکل دارم که کلی وقت می خواد تا بتونی نمره قبولی بیاری، ریاضی، معادلات دیفرانسیل، زبان ماشین، ساختمان گسسته و اسمبلی، هر کی رشته اش کامپیوتر باشه می دونه که گذروندون هر کدوم از این درسا به تنهائی چه شق القمریه، این از درسام، اداره هم که حسابی سرمون شلوغه، در واقع ما هر سال حجم کاریمون از اواخر فروردین تا اواخر اردیبهشت به صورت وحشتناکی زیاد می شه و این وسط اگه یه کوچولو بی دقتی کنی، دیگه حسابت با کرام الکاتبین، خلاصه این هم از اوضاع و احوالات جاری بنده

- تا حالا شده منتظر یه اتفاق باشین، یه اتفاق! نمی دونین چیه و چطوریه ولی حس انتظار در شما شاید به صورت ناخودآگاه وجود داشته باشه!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:7 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |