آنچه اصل است از دیده پنهان است
اين روزا تقريبا هيچ كار خاصي انجام نمي دم، عملا" بعد از اداره هيچ رمقي برام نمي مونه، فقط مي رسم خونه و ولو مي شم تا وقتي افطار مي شه، يه چيزي مي خورم و نيم ساعت بعد از افطار كه خوابم مي بره، ساعت حدود ده و نيم دوباره بيدار مي شم، به اصرار مامان يه كوچولو شام مي خورم و دوباره مي خوابم. كم لاغر بودم، ماه رمضون هم مزيد بر علت شده و فكر مي كنم يه چندكيلويي كم كردم، گمونم اين روزا نامرئي بشم. - تا حالا شده فكر كنين تهِ تهِ آرزوتون كجاست، نهايت اون چيزي كه مي خواين؟ - دارم تمرين آرامش مي كنم، گمونم دارم موفق مي شم، گرچه روندش خيلي خيلي كنده، ولي اميدوار كننده است! امروز اعصاب مصاب ندارم! فک کن اگه روحساب کمک برم دو روز جلوی اداره رو جارو کنم، از روز سوم می یان می گن نمی یای وظیفه ات که همانا جارو کردن است رو انجام بدی چرا یاد نمی گیریم که کمک آدما رو لطف شون بدونیم نه وظیفه شون - خیلی اوقات حقیقت اون چیزی نیست که داری می بینی، در واقع مصداق این عبارت که "آنچه اصل است از دیده پنهان است"، خیلی خوبه که گاهی اوقات به عمق مسائلی که وجود داره نگاهی بکنیم و شاید نتیجه ای غیر از اونچه که فقط ظاهر قضیه نشون می ده گیرمون بیاد. - لطفا"، خواهش می کنم، تمنا دارم لقمه رو هزاران بار نچرخون، اونچه رو که می خوای بگی، بگو، مرگ یک بار، شیون یک بار، به خدا یه چیزی وجود داره به نام صراحت در کلام، که خیلی خیلی هم خوبه و قابل احترام! یه بار امتحان کن کم کم داره روزهای خوش تعطیلات تابستانی به اتمام می رسه و مهر و دانشگاه و راه و اتوبوس دیروز برای انتخاب واحد رفته بودم و به یمن برنامه ریزی دقیــــــــــــق شون که همه درسها توی تمام هفته پراکنده بود مجبور شدم فقط ۱۴واحد بردارم که ۲واحدشم عمومی هستش. طراحی و پیاده سازی زبانهای برنامه نویسی طراحی الگوریتم ها ریاضی مهندسی سیستمهای عامل تاریخ تحلیل صدراسلام و نکته جالب تر اینه که دو تا درس اول رو هم با یه استاد برداشتم که یک صدم یک صدم نمره می ده، ترم پیش از درس نظریه زبان و ماشینش فقط ۷نفر پاس کردند خلاصه اینکه ماجرایی داریم این ترم! ولی، ولی خوبیش اینه که امسال تابستون خیلی خوبی بود، کلی خوش گذشت، سه تا مسافرت و ۴تا عروسی و .... تابستون خوبی بود ولی حیف که داره تموم می شه کی بود گفت تنبل، خودتیییی پنج شنبه و جمعه اي که گذشت، يه سفر دو روزه با همون گروهي که رفته بوديم جنگل ابر، داشتيم. قبل از هر چيزي بايد بگم که اينکه با چه کساني سفر مي کني خيلي خيلي مهمه شايد مهمتر از جايي که مي ري، و من خيلي خوشحالم که با گروهي آشنا شدم که فوق العاده اند و توي سفرهايي که با اونها مي رم خيلي بهم خوش مي گذره و بچه ها همه خيلي خوب و آگاه و آدمهاي قابل اطميناني هستند. به هر حال، صبح روز پنج شنبه من و مينا ساعت 6:30 محل قرار بوديم و اتوبوس با 15 دقيقه تاخير اومد و بعد از حدود 15دقيقه ديگه به سمت داماش حرکت کرديم، حدود 12 کيلومتري شمال شرقي لوشان بقعه امامزاده محمد حنيفه قرار داره که يه توقف کوتاهي هم اونجا داشتيم. راهنماي گروه توضيح داد که چندپله اي که اونجا بودند، در ايام عزاداري به خصوص 28صفر مکاني هست که يه عده از پله ها قل مي خورند و به نوعي عزاداري مي کنند و روايتهايي هم براي اين قضيه وجود داره. حدود ساعت يک بعدازظهر به روستاي داماش رسيديم. روستاي داماش از توابع بخش عمارلو شهرستان رودبار، با مختصات جغرافيايي 49 درجه و 48 دقيقه طول شرقي و 36 درجه و 44 دقيقه عرض شمالي، در 48 کيلومتري جنوب شرقي رودبار و 130 کيلومتري رشت قرار داره، براي صرف نهار به داخل روستا رفتيم و بعد از حدود دوساعت به محل اوليه برگشتيم که جنگلهاي اطراف داماش بود، و با گروه حدود دوساعتي گشت و گذار داشتيم که با اينکه حتما راهنما گفته بودند، ولي اصلا خاطرم نيست آبشاري که رفتيم اسمش چي بود، خلاصه کنار رودخونه نشستيم و با راحتي و فراغ بال پاها رو توي آب گذاشتيم واقعا" که چه لذتي داشت ! بعد هم که به محل استقرار رسيديم يه چند تا خانواده بودند که ترجيح داديم چادرها رو تپه اي يه مقدار دورتر از اونجا نصب بشه که خانواده ها شلوغي احتمالي ما اذيت شون نکنه، چادرها به کمک همديگه برپا شد و هوا هم ديگه تاريک شده بود، بساط شام هم آماده شد، و يه مسئله اي که بود آسمان فوق العاده زيباي اونجا بود، تصور اينکه چقدر آسمون اونشب قشنگ وپرستاره بود اصلا ممکن نيست، هيچوقت اینهمه ستاره به این وضوحی ندیده بودم، احساس می کردم که اگر دستم رو دراز کنم می تونم ستاره ها رو توی مشتم بگیرم، یکی از بچه های گروه که از نجوم سر در می آورد در مورد ستاره ها و اسامی شون توضیح می داد که من ترجیح دادم که فقط تماشا کنم و لذت ببرم. بعد هم دور آتش به حرف زدن و موزیک گوش دادن و شوخی و خنده گذشت و کم کم هر کسی که خسته بود رفت که توی چادر خودش بخوابه. صبح زود هم بیدار شدیم و چادرها رو جمع کردیم و بعد از جمع کردن وسایل و جادادنشون توی اتوبوس و صرف صبحانه به سمت جنگل حرکت کردیم و بعد از حدود یکساعت پیاده روی به محل مورد نظر رسیدیم،یه چند ساعتی اونجا بودیم و یکساعت بعد از صرف ناهار به سمت تهران حرکت کردیم، حدود ساعت 10شب خونه بودم. معجزه ای که توی سفر به طبیعت وجود داره اینکه که انگار ذهنت از هر چی که بر تو می گذره خالی می شه و اصلا به مسائلی که وجود داره فکر نمی کنی، انگار که زندگی تو همینه! *** اصلا" اصلا" احتیاجی نبود که اینقدر فکر کنی و یه نقشه بکشی و بالاخره کشف کنی که اینجا وبلاگ منه، اگه ازم می پرسیدی بهت می گفتم، برای اینکه من چیزی برای مخفی کردن ندارم ، حالا فکر می کنی مثل همیشه خیلی باهوشی؟
![]()
![]()
![]()
البته اگه دانشگاه تهران بود و من مجبور نبودم که هر هفته برم و بیام، شاید یه جور قشنگتری به استقبال درس و دانشگاه می رفتم.
و یه اتفاق فرخنده دیگه اینکه ریاضی مهندسی و طراحی و پیاده سازی رو توی یه روز امتحان دارم، فکککککککککککککککک کن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


