آنچه اصل است از دیده پنهان است
اینقدر ناراحت و عصبانیم که احساس می کنم مغزم داره می ترکه و قلبم داره از جا در می یاد، هدفون رو می ذارم توی گوشم و صدا رو تا آخر می برم بالا ، می خوام هیچی جز موزیک نشنوم، می خوام فکرم رو نشنونم، می خوام این افکار لعنتی از ذهنم برن بیرون، می خوام کاه باشه به جای مغز توی ذهنم، بابا! می خوام یه آدم بی شغور نفهم باشم که هیچی نمی بینم، نمی شنوم و نمی فهمم! خدایا! درخواست زیادیه، آره! حق داری بگی که روم زیاده، ولی منم حق دارم، جای من نیستی، به خدا خوشی نزده زیردلم، من مگه چی می خوام، چی جز آرامش، چی غیر از این! جالبه! اینقدر برای گریه نکردن تمرین کردم که حالا باید التماس کنم اشکام رو! بابا، این بغض لعنتیم باهام لج کرده و لغنتی نمی ترکه! یکی بهش بگه که دارم خفه می شم، خدایا صدای من و می شنوی، اون دختر پر از امید داره خسته می شه، داره می بره.... وقتی کتاب روی ماه خداوند را ببوس، نوشته مصطفی مستور رو خوندم دیدم که خیلی از سئوالاتی و تردیدهایی که برای یونس شخصیت اصلی داستان به وجود می یاد، سئوالاتی هست که من هم خیلی اوقات برام پیش اومده، شاید جواب سئوالهام رو نداده باشه، اصلا شاید قصد این کتاب جواب دادن به سئوالهای که مطرح می کنه نباشه، شاید می خواد برای این تردیدهات تو رو دچار تردید کنه، به هر حال خوندن این کتاب رو بهتون توصیه می کنم، کتاب قشنگیه که بهتون احساس آرامش می ده!
"اما فقط پذيرش او كافي نيست.در چنين مواقعي شما بايد به چنين بي نهايتي و چنين توانايي ايمان داشته باشيد.منظورم اينه كه خدا براي هركس همونقدر وجود داره كه او به خدا ايمان داره.اين يك رابطه دو طرفه است.خداوند بعضي ها نمي تونه حتي يه شغل ساده براي مومنش دست و پا كنه يا زكام ساده اي رو بهبود بده چون مومن به چنين خداوندي توقعش از خدا ازين مقدار بيشتر نيست."
"خداوند به موسي گفت از دو موقعيت خنده ام مي گيره: وقتي من بخوام كاري انجام بدم و تلاش بيهوده ديگران رو مي بينم تا جلوي انجام اون كار رو بگيرند و وقتي من نخوام كاري انجام بشه و جماعتي رو مي بينم كه براي انجام اون به اب و اتش مي زنند!!!" کنار خیابون نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمون ش این هارو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول هارو قاپید. از ماشین که پیاده شد زل زد توچشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت :« از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!» ** اوضاع خوبه، همه چیز عادی و شهر در امن و امانه، لطفا" شایعه پراکنی نکنید خلاصه من هم عينهو اين دخملاي خوب و حرف گوش كن رفتم و لباس رو انداختم تو لباسشويي، پودر و بعد هم دكمه ON! يكساعت بعد! مامان خانومي مي رسن و ميرن سروقت لباسشويي، لباسها رو در مي يارن كه بندازن رو بند يه هوايي بخورن، يهو به حالت جيغ صدام مي كنه، به حالت دو مي رم تو آشپزخونه، مامان يكي از پيراهن ها بابا رو مي گيره جلوم، مي گه اين كه كثيف تر شده، به جاي اينكه تميز بشه! - خوب مامان جان، من چي كار كنم، اين لباسشويي هم ديگه عمرش رو كرده انگار، بايد عوضش كنيم پودر رو به جاي جاپوردي ريختم جاي نرم كننده! من : پاشدم رفتم بانك سپه با 5 مين پياده روي، نشستم تو نوبت،باز نوبتم شده، از اونجائيكه هر وقت مي ريم بانك ملت كارت شناسايي براي هيچ كاري نمي بريم چون همه مي شناسنمون، اصلا هم حواسم نبود و بدون كارت رفتم اونجا، خانوم پشت باجه وقتي چك رو گرفت كارت خواست كه من نداشتم! فكككككككك كن! يعني معلومه كه اين روزا گيجم؟ بالاخره بعد از دو هفته افتخار دادم و چهارشنبه رفتم دانشگاه و چون از وقت حذف و اضافه رشته و گروه ما كه يك شنبه بود گذشته بوده با كلي بدبختي موافقت كردن كه انجام بشه، دو تا از درسا رو حذف كردم و دوتا درس تخصصي ديگه گرفتم كه حالا اين وسط گفتن اين كلاسا پر شده، با هزار بدبختي راضي كردم اين مديرگروه سخت گيرمون رو كه قبول كنه كه من بتونم اين درسا رو بگيرم! خلاصه اينكه اين روزا ماجراهايي دارم من!
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بدهستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه.. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!
![]()
مامان خانومي دست به كمر، با دست ديگه اش جاپودري رو باز مي كنه، واي! خداي من، اين پودرا چرا هنوز سرجاشه، اووووووههههههههههههههه،
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

