تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

فریتی  عزيز من رو به يه بازي دعوت كرده كه "اگر نامرئی بودید...."

 -  خوب راستش اگه مي تونستم نامرئي بشم دلم مي خواست جايي باشم كه هميشه دلم مي خواسته برم كه كسي نبينتم، مثلا ديدن يه كسي كه دلم مي خواد ببينمش ولي اون من و نبينه يا مثلا برم سر از يه كارايي دربيارم

يه چند روزي داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگر واقعا نامرئي بودم چه كارهايي مي كردم ولي جالبه كه اونقدرها كه اولش برام هيجان انگيز بود هر چي بيشتر بهش فكر كردم ديدم كه انگار خيلي هم كار خارق العاده اي نمي تونم بكنم! ولی کارای بالا البته خیلی خیلی می تونه هیجان انگیز باشه

تمام دوستانی که مایل باشند به این بازی دعوتند

روز چهارشنبه مادرخانومی تشریف آوردند ولی من دانشگاه بودم، روز پنج شنبه شب اومدم خونه و کلی سوغاتی گیرم اومد، 

بعدازظهر جمعه خاله های گرام و یکی از دخترخاله ها با همسرشون اومده بودند، و من هم مثل دخترخانومهای خوب داشتم پذیرائی می کردم، وقتی که داشتم چای به خاله گرامی تعارف می کردم نزدیک بود سینی چای برگرده رو خاله ام، یعنی خدا بهم رحم کرد

خلاصه همه اون جمع متفقن به این نتیجه رسیدند که نه تنها وقتش نشده بلکه حالا حالاها جا دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:38 توسط رز| |

-        بعضی اوقات دلم می خواد خودم و بزنم، چرا نمی تونم بعضی اوقات بگم "نــــــــــه"!

-        مامان رفتند سوریه، و خدا آخر این هفته رو به خیر کنه وقتی که می خوان برگردن، مهمونی و این حرفا که هیچ حال و حوصله پذیرائی و ظرف شستن و ندارم!

-        دلم می خواد .... هیچی، بی خیال!

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:3 توسط رز| |

دوستی دارم به نام پرنا که یه دختر زیبا، با هوش، نجیب و تحصیلکرده است. پرنا یه خواهر به نام پریا داره که اون هم علاوه بر تمام خصوصیت های بالا، یه دختر فوق العاده آروم و سخت کوشه!

این دو تا دختر رو اگر ببینید، هیچ اشکال اساسی نمی تونید ازشون بگیرید، پریا حدود 28سالشه، و پرنا 23، چرا دارم اینها رو می گم، پدر و برادر پرنا و پریا معتادند، یه پدر بی مسئولیت که به هیچ کس جز خودش فکر نمی کنه، اصلا احتیاجی به توضیح بیشتر نیست، چون همه در مورد یه آدم معتاد می دونیم، ولی مادری دارند مثل اکثر مادرای ایرونی، پاک، مهربون که با کار تو خونه های مردم بچه هاش رو بزرگ کرده، و دودختر نجیب، نجیب، نجیب با یه عالمه خصلتهای خوب تربیت کرده، و حالا هر موردی برای ازدواج که برای پریا و پرنا پیش می یاد، به محض اینکه متوجه می شن که پدرشون معتاده، و دارن یه جای ارزون ولی با آبرو زندگی می کنند، پشیمون می شن!

حالم به هم می خوره از این همه القاب انسانی که به خودمون می دیم ولی انسان نیستیم، کجای دنیا افراد رو فقط به خاطر خانواده اش طرد می کنند

 درسته، خانواده تاثیر زیادی روی شکل گیری شخصیت افراد داره، و کیه که این رو ندونه ، ولی بارها شاهد بودیم که فرزندانی از یک خانواده و از یک پدر و مادر، با شخصیتهایی کاملا متفاوت از هم بودند، و چرا باید یه آدم  تمام زندگیش تحت تاثیر داشتن پدر یا مادری که هیچ نقشی در داشتن اونها نداشته، قرار بگیره!

سنجش افراد از نظر ما واقعا چیه؟ چرا اینقدر سطحی نگر و ظاهر بین شدیم، واقعا چرا؟

واقعا دیگه نمی دونم چی باید بگم....

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:30 توسط رز| |


"بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبی یه. بین تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ و تاب می خوره . یعنی یه جورِ غم انگیز خنده داره یا شایدم یه جورِ خنده دار ، غم انگیز باشه . چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه . همه ی نکبتی ام که دچارشیم، مال همینه .... همین که هیچی مون حد وسط نیست"

وقتی کافه پیانو رو می خوندم، کاملا خودم رو توی اون فضا حس می کردم، اینقدر که همه چی واقعی و ملموس بود، خوندن این کتاب مثل تمام کتابای خوب، حس خوبی بهم داد،  یه روزی که گذرم به مشهد افتاد حتما دنبال یه جایی به نام کافه پیانو خواهم بود،

 * لطفا اگر فونت ناخوانا است و یا صفحه به سختی بالا می یاد، بهم بگین



نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:49 توسط رز| |

 

 دان هرالد  (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايي در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراي تاليفات زيادي است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

 بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانوني هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مي‌كوشيدم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم. همه چيز را آسان مي‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مي‌شدم. فقط شماري اندك از رويدادهاي جهان را جدي مي‌گرفت، اهميت كمتري به بهداشت مي‌دادم. به مسافرت بيشتر مي‌رفتم. از كوههاي بيشتري بالا مي‌رفتم و در رودخانه‌هاي بيشتري شنا مي‌كردم. بستني بيشتر مي‌خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعي بيشتري مي‌داشتم و مشكلات واهي كمتري. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايي بوده‌ام كه بسيار محتاطانه و خيلي عاقلانه زندگي كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظات سرخوشي داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظات خوشي بيشتر مي‌داشتم. من هرگز جايي بدون يك دماسنج، يك شيشه داروي قرقره، يك پالتوي باراني و يك چتر نجات نمي‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك‌تر سفر مي‌كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پا برهنه راه مي‌رفتم و وقت خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي‌دادم، از مدرسه بيشتر جيم مي‌شدم. گلوله هاي كاغذي بيشتري به معلم‌هايم پرتاب مي‌كردم . سگ‌هاي بيشتري به خانه مي‌آوردم. ديرتر به رختخواب مي‌رفتم و مي‌خوابيدم. بيشتر عاشق مي‌شدم. به ماهيگيري بيشتر مي‌رفتم. پايكوبي و دست افشاني بيشتر مي‌كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مي‌شدم. به سيرك بيشتر مي‌رفتم. .

در روزگاري كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقف بررسي وخامت اوضاع مي‌كنند، من بر پا مي‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مي‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مي‌گويد "شادي از خرد، عاقل تر است!" 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:28 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |