تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

 

 

شما می دونستید گالیور عاشق فلرتیشیا بود؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:8 توسط رز| |

خوب به سلامتی و میمنت به امتحان طراحی الگوریتم گند زدم رفت! از چهار تا سئوال، دوتاش از الگوریتم هایی بود که با توجه به نخبه بودن خودم فکر کرده بودم که از این ها سئوال نمی یاد چون به نظر خیلی ساده می آمدند و خلاصه اینکه ۴نمره از ۸نمره پرید، تازه اگر دوتای دیگه رو درست جواب داده باشم! یکی نیست بگه آخه چرا نصفه نیمه کار می کنی، تو که داشتی می خوندی آخه دیگه چرا برای خودت حذفیات تعیین می کنی! خلاصه اینکه میان ترم حذفی رو حسابی خراب کردم!

ای بابا! گند زدم که زدم، حالا مثلا" یه ترم زودتر یا دیرتر، می خوام کجای دنیا رو بگیرم، این روزا فکر می کنم که ۲۶سال مثل برق و باد اومد و رفت، واقعا چی کار کردم؟

نمی دونم، واقعا" نمی دونم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 17:59 توسط رز| |

امتحانات میان ترم از این هفته شروع می شه، این ترم فقط یه درس هست که ازش می ترسم اون هم مدار الکتریکی هستش که یه استاد خل و چل دیوونه داره یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید!  فقط می یاد و از خودش تعریف می کنه! درس دادنشم به درد..... می خوره!

دانشگاه شریف درس خونده و مدام این دانشگاه رو می کوبه تو سرمون، آخه یکی نیست بهش بگه که اگه ما دانشجوهای تاپی نیستیم، خوب تو هم استاد تاپی نیستی که داری اینجا درس می دی!

چهارشنبه امتحان میان ترم حذفی طراحی الگوریتم ها رو دارم که  استادش به سخت گیری معروفه، ولی حداقل آدم دلش نمی سوزه که هم باسواده هم قدرت انتقال خوبی داره، خلاصه اینکه یه دو سه هفته ای می شد که گفته بود چهارشنبه امتحان داریم، این آقای خل و چل مدار این هفته اعلام کرده که چهارشنبه یعنی همون روزی که امتحان طراحی داریم ، ایشون هم امتحان می گیرند، حالا هر چی بیا بگو که استاد یه امتحان دیگه داریم و ال و بل، مگه به خرجش رفت، خلاصه اینکه چهارشنبه دو تا امتحان دارم.

- دیروز که از دانشگاه برمی گشتم یه پیرزنی کنارم نشسته بود که داشت می آمد تهران عروسی نوه اش، خلاصه خیلی پیربود، اونقدر بامزه بود که نگو، با یه لهجه ای هم حرف می زد که خیلی خیلی نزدیک به لهجه ی برره ای بود. بنده خدا گویا سال پیش یه دخترش رو از دست داده، و اولش کلی شعر خوند و هی روله روله کرد،   بعدش یه پسری اومد که سوار اتوبوس بشه، یه نگاهی بهش کرد، گفت: ای شیه، دختر بید ای یا پسر، گفتم: پسر حاج خانوم. گفت: په چرا ایشوری بیدخلاصه که کلی تا تهران باهاش حال کردم

- اداره هم که مثل همیشه است، بعضی اوقات که فکر می کنم می بینم که خیلی خیلی کارم رو دوست دارم و از این بابت خوشحالم

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:26 توسط رز| |

 

کاش می شد کور بود و کر!

و البته احمق!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:47 توسط رز| |

گاه می انديشم
که چه دنيای بزرگی داريم

و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا

در چه زندان عبوسی محبوس شديم
چه غريبيم در آبادی خويش

و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش
آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد
ببرد ريشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سايه دهد...
گاه می انديشم

که چه موجود بزرگی هستيم
و چه تقدير حقيری را تسليم شديم

و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم

خوردن و خوابيدن

و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلويم تنها

جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان
کاشکی همواره
کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشينه پشمين با ميش
کاش بيماری با ما کار نداشت
يا طبيبان همه عيسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به اين زوديها
کاش ما اهل طبيعت بوديم
مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گياهان بودند
خوابم انديشيدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ...

 

مجتبی کاشانی

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:6 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |