تبليغاتX
آنچه اصل است از دیده پنهان است


آنچه اصل است از دیده پنهان است

 

دارم می رم برای امتحانات

یادتونه به خودم قول داده بودم تو طول ترم بخونم  خوب نخوندم دیگه، انگار کی تو طول ترم می خونه که من دومیش باشم  حالا که موقع امتحاناست مثل...بیــــب..... تو گل موندم،  ولی خوب من از پسشون بر می یام، فقط از مدار می ترسم با اون استاد خل و چلش

خوب باشین،

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:42 توسط رز| |


گاه می اندیشم که چه موجود بزرگی هستیم

و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم

خوردن و خوابیدن و خرامیدن و خنیا گری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلویم تنها، جای آواز و بیان بود، نه بلعیدن نان

کاشکی همواره کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چَشم و دل من سیرتر از اینها بود

کاش تن پوشم با من متولد می شد

مثل پر با طاوس

مثل پوشینه ی پشمین با میش

مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:31 توسط رز| |

ديروز ديروقت از اداره اومدم بيرون، سوار يه تاكسي بودم كه گويا حال راننده خوب نبوده، البته منظورم بيشتر حال جسميشونه! من صندلي جلو كنار راننده نشسته بودم و غرق در افكار خودم بود با چند تا ترمز وحشتناك به دنياي فاني برگشتم و يه نگاهي به راننده انداختم و ديدم، بعله! آقاي راننده داره از درد مثل مار به خودش مي پيچه! مدام هم به اين ور و اون ور متمايل مي شد و چندباري هم نزديك بود بزنه به ماشين جلويي. از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون، اينقدر ترسيده بودم كه نگو! وسط اتوبان يه جايي نگه داشت و رفت پايين و يه 4-3 دقيقه بعد دوباره سوار شد و راه افتاد، پاشو گذاشت رو گاز و رفت تو لاين يك و با سرعت 120تا مي رفت، بهش گفت آقا اگه حالتون خوب نيست، خوب مي خواين بيشتر استراحت كنيد (الانه كه ما رو به كشتن بدي، خوب اين و تو دلم گفتم) ايشون هم با سر اشارت فرمودند كه نع! سه تا آقايي هم كه صندلي عقب نشسته بودند گويا كرو لال تشريف داشتند كه يك كلوم محض رضاي خدا نگفتند، اين جور جاها نمي دونم چرا نطق آقايون كور مي شه؟ خلاصه با سرعت 120 با اون حال زارش مي رفت، پيش خودم گفتم آخه بي انصاف اقلا با سرعت كمتري برو، به خودش كه جرات نكردم بگم.

منم مدام دعا مي خوندم و به عاقبت شومي كه در انتظارم بود فكر مي كردم، و به آرزوهاي كه ديگه قرار نيست بهشون برسم! و اينكه خودمونيم ها تو هم بدجور از مرگ مي ترسي، البته نه كه فكر كنين همچنين گناه دندون گيري دارم كه به محض فوتم ور دارن آويزونم كنند،( البته اگر كه يه همچين چيزي وجود داشته باشه ) يا اينكه همچين خوشي و چه مي دونم عاشق سينه چاك منتظر هم ندارم كه دلم نياد تركش كنم، ولي خوب دلمم نمي خواد بميرم! چرا؟ خوب دليلشون و در خودتون هم مي تونيد جستجو كنيد. خلاصه داشتم با انواع مرگ هايي كه در حوادث رانندگي اتفاق مي افته فكر مي كردم، اينكه كدومش كمتر دلخراشه! و كدومش قراره امشب نصيب من بخت برگشته بشه. نه اينكه داشت تو لاين يك مي رفت همش فكر مي كردم الانه كه بره تو گارد ريل ها، و بعد بايد بياين با جاروبرقي جمعمون كنند. خلاصه اينكه داشتم از ترس سكته مي كردم! خلاصه با هزار جور نذر و نياز رسيديم در صحت و سلامت جسمي، نه البته رواني!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:22 توسط رز| |

مدت کوتاهیه که آشنا شدند، دیروز با هم قرار داشتند، شب بهم اس ام اس داده که، دوسش دارم رز، نمی خواستم از پیشم بره، خیلی دوسش دارم، باورت می شه؟ جواب دادم: آره عزیزم، چرا نشه، این حق توئه که دوست داشته باشی!

و از این طرف نگرانم، خیلی هم نگرانم، قبلا در مورد پرنا صحبت کرده بودم، می ترسم که به خاطر پدرش همه چیز خراب بشه، می ترسم از اینکه دنی بیاد و خانواده اش رو ببینه و ...

خدایا! دارم جایی زندگی می کنم که یه دختر به جرمی که خودش هیچ نقشی درش نداره، زندگیش بدجوری تحت الشعاع اون قرار داره،

خدایای خوبم کمکش کن

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 7:39 توسط رز| |

  • یکماه پیش دقیقا روزی که عصرش می خواستم برم شهر دانشگاهیم گوشیم خورد زمین، البته نه اینکه فکر کنین این گوشی فلک زده تاحالا زمین نخورده بودا، نخير، ولی این بار دیگه مثل دفعه های قبل نبود، خلاصه اینکه بردم یه جایی توی شهر دانشگاهیم که درستش کنه، بعد از یه روز که گوشیم رو دادبهم، یه روز کار کرد بازم شد مثل اولش، رفتم سراغ گارانتیش که شماره ای چیزی پیدا کنم ببرم بدم دست کاردون درستش کنه که دیدم ای دل غافل، گوشیم هنوز تحت گارانتی، بهشون زنگ زدم و گفتن چون گوشی باز شده دیگه نمی پذیرند، یکی دوجای دیگه هم بردم که گفتن بهتره از خیر این گوشی بگذرم، چون اون آقاهه لطف کرده و گند زده بهش، و من هم با هوش سرشارم كه همينطور به خصوص اين روزا در حال فوران كردن نبردم بدم گارانتي يا يه نمايندگي چيزي.  خلاصه اینکه فعلا گوشی آرزو (خواهرم) رو گرفتم، ولی به هیچ عنوان دلم نمی یاد پول بدم بابت گوشی، آخه این انصاف ۳۰۰-۴۰۰ تومن بدم گوشی، اونم چي! براي مني كه شايد هفته يه بار زنگ بخوره، كه احتمالا اونم اشتباه گرفته بعدشم حالا گوشی ۱۱۰۰ با چه می دونم گوشی تازه به بازار اومده خداد تومني چه فرقي داره، كه به هر كي مي گم مي خوام برم از اين گوشي ارزونا بخرم، يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم مي ندازه كه بيا و ببين! خوب دلم نمي ياد پولم بدم براي گوشي.  خلاصه كه موندم چه كنم!

 

  • شب يلدا هم گذشت، تفالي به رسم هرساله به حافظ زدم كه نمي دونم چرا اينقدر دور از احوالات من حافظ مرحمت فرمودند:

عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو کمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل کخر
هم بر سر حال حيرت آمد
يک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خيال حيرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سال حيرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودنمان را باید جشن گرفت

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:15 توسط رز| |


Design By : Night Skin


آمار وبلاگ
  • کاربران آنلاین :
  • بازديدها :

طراح
Design by : Night Skin

RSS

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |